ابرك

 

   
 
   
 
Wednesday, August 20, 2003
 
همايش بزرگداشت لوييس بونويل ، 3 الی 5 شهريور 1382 در خانه هنرمندان

Wednesday, June 04, 2003
 
آقاي نقاش زاده استاد كارگرداني ما تعريف مي كرد كه دستيار نعمت حقيقي آنقدر از كيفيت كار خودش مطمئن بود كه وقتي همكارانش به شوخي بعد از كار به او مي گفتند كه چرا اين صحنه را خراب كردي مي گفت: روي پرده همديگر را مي بينيم! يك هفته دنبال پيدا كردن لوكيشن دويدم و آنقدر در خانهء مردم را زدم تا بالاخره موافقت صاحبخانه اي را جلب كردم.سن صاحبخانه بالاتر از شخصيت فيلمنامهء من بود اما نقش اول را به او دادم كه تضميني باشد براي ادامهء كار ما در خانه اش،با وجود اينكه به شدت از پيشنهاد بازيگري ذوق زده شده بود اما يك روز مانده به فيلمبرداري كنار كشيد و من كه تجهيزات را آفيش كرده بودم مجبور شدم يكروزه هم لوكيشن جديد پيدا كنم و هم يك بازيگر جايگزين او كنم، دو بازيگر ديگر هم كه مي بايست سنشان با بازيگر نقش اول متناسب باشد بايد تغيير مي دادم.حالا بماند كه به خاطر تغيير لوكيشن دكوپاژ هم تغيير مي كرد.به هر حال با همهء دردسرهايي كه در كار كوتاه كارگردان يك تنه بايد از پسشان بر بيايد روز پنجشنبه و جمعه فيلمبرداري داشتيم.تصوير بردار كار قبلي ام به شهرستان رفته بود و مجبور بودم با يك تصوير بردار جديد كار كنم كه روزي 20000 تومان هم طلب كرده بود(در كار دانشجويي هم كه كسي پول نمي گيرد همانطور كه بقيهء دوستاني كه سر كارم بودند بدون هيچ چشمداشتي بي دريغ همكاري كردند).بقيهء ماجرا بماند!!! قضيهء رفله كردن نور روي در اتاق را از همشهري كاوه بپرسيد كه حدود يك ساعتي سر صحنه بود! نيمي از كار را مانيتور نداشتيم تمام آن پلانهايي كه بدون مانيتور گرفتيم غير قابل استفاده است! خلاصه اينكه بايد كار را تكرار كنم و البته با يك تصوير بردار ديگر، كسي كه مثل دستيار نعمت حقيقي نتيجهء كارش ديدني باشد،نه ژستش سر صحنه!!! (جالب اينجاست كه با خونسردي راه حل هم ارائه مي كند،كه تصوير را اسكوپ كن كه مشكل آمدن بوم صدا توي كادر حل بشود!!!) ...... ايميل من ظاهراَ هك شده.تا اطلاع ثانوي در صورتي كه ايميل يا آفلايني از sadaf_raha دريافت كرديد جدي نگيريد.آدرس جديد را به زودي اعلام مي كنم.در ضمن اگر از دوستان كسي مي تواند كمكم كند كه پسورد جديد آدرس ايميلم را پيدا كنم ممنون مي شوم!

Saturday, May 24, 2003
 
سوم خرداد روز آزادي خرمشهر روز تولد من هم هست،دقيقاً نمي دانم چند ساله مي شوم اما مي دانم كه همان سالي كه خرمشهر آزاد شد به دنيا آمده ام يعني سال 61.روز تولدم هميشه برايم ملال آور بوده سالهاي كودكي يك جور در روز تولدم معذب مي شدم و حالا در سالهاي جواني موضوع ديگري عذابم مي دهد!اصلاً نمي فهمم كه آدمهاي بالغ چرا سالگرد تولدشان را جشن مي گيرند، به نظرم آدم بايد خيلي از خودش خوشش بيايد كه روز به دنيا آمدنش را جشن بگيرد و ديگران را هم به اين كار دعوت كند! دانستن روز تولد براي اين خوب است كه آدم بداند آن يك سالي كه دارد از عمرش مي گذرد كي كامل مي شود و كي يكسال به عمرش اضافه مي شود! بچه كه بودم عجله داشتم زودتر بزرگ شوم و اين عجله براي اين بود كه مي خواستم زودتر آخر داستان را بفهمم.فكر مي كردم در سن 21،22 سالگي حتماً براي خودم آدمي شده ام و مسير اصلي زندگي ام كم و بيش مشخص شده اما يكي دو سال اخير هرچه مي گذرد بيشتر از خودم نا اميد مي شوم و اشتياقم را براي دانستن آخر داستان از دست مي دهم(يا شايد مي ترسم).به همين دليل است كه اخيراً احساس مي كنم در سالگرد تولدم بيشتر از تبريك به تسليت نياز دارم،چون بيشتر از هر زمان ديگري از دست دادن زمان را احساس مي كنم. انگار همين ديروز بود دختر بچهء هفت هشت ساله اي بودم و مي خواستم دنيا را فتح كنم.يكروز مي خواستم جهانگرد بشوم و روز ديگري فضانورد يا يك نويسندهء بزرگ كه دنيا را با كتابهايش نجات دهد و... و الان فكر مي كنم بايد عاقلانه تر تصميم بگيرم و معني عاقلانه تر يعني اينكه دامنهء آرزوهايم را آنقدر محدود كنم تا نهايتاً به هيچ برسم و دلم را به گذران روزها خوش كنم.چشم به هم بزنم به سني رسيده ام كه فرصت آرزومند بودن را از دست داده ام(هر چند كه آرزوهاي كودكانه در نهان به حياتشان ادامه مي دهند) اما نسل بعد با خودش خيال مي كند آرزو فقط بر جوانان عيب نيست و اين نسل گذشته را چه به آرزو داشتن، سر پيري و معركه گيري! خلاصه خيلي زودتر از آنچه انتظار دارم از رده خارج مي شوم بعد هم در حالي كه نسلهاي جديد براي خودشان برنامه ريزي ها و آرزوهاي جديدي دارند مرگ در مي زند و يكنفر از دنيا كم مي شود و دنيايي كه يك روز دلم مي خواست نجاتش دهم ككش هم نمي گزد مثل اينكه ذره اي غبار از كرهء زمين كم شده باشد به هيچ جا بر نمي خورد و نسلهاي جديد همچنان از راه مي رسند با آرزوهاي جديد .... و البته همهء اينها به شرطي است كه به سنين ميانسالي و پيري برسم. اصلاً نمي فهمم كه آدمهاي بالغ چرا سالگرد تولدشان را جشن مي گيرند!

Wednesday, May 21, 2003
 
يك روز در سينماي كليسا، روي پردهء سينما، يك مرد چاق و يك مرد لاغر ديده مي شدند،يك زوج واقعي! يك زوج واقعي زوجي است كه مجموعهء آنها از تك تك افرادي كه زوج را تشكيل مي دهند مقاوم تر باشد.آنها در واقع سه نفرند:دنيا، بعد چاقه و بالاخره لاغره! دنيا مرد چاق را زجر مي دهد و مرد چاق به نوبهء خود مرد لاغر را! زندگي به فيلمي از لورل هاردي شباهت دارد؛ زنجيره اي از دردهاست كه تحمل و سپس منتقل مي كنيم.در چنين دنيايي مي خواهيد من چه كنم؟ هيچ چيز در اين دنيا برايم جالب نيست.من چيزهايي را كه در دنيا وجود ندارند، چيزهايي را كه اندكي فراتر از دنيا شناورند ترجيح مي دهم.من ترجيح مي دهم وارد دنيا نشوم،در آستانهء دنيا باقي بمانم،نگاه كنم، بي نهايت نگاه كنم، عاشقانه نگاه كنم، فقط نگاه كنم! از داستان«ژه» نوشتهء كريستين بوبن، با اندكي تلخيص

Saturday, May 17, 2003
 
گالري عكسها آپديت شد! در گالري 3 لينك گالري 4 ديده نمي شود و ضمناً وقتي در گالري ها هستيد روي home كليك كنيد به صفحهء اول بر نمي گرديد به يك home قلابي مي رويد، سواد اندك بنده هم اجازه نمي داد كه اين مشكلات را بر طرف كنم! توصيه مي كنم در صورت تمايل گالري ها را از آخر به اول نگاه كنيد! ...... نيازمنديها: جهت يك روز فيلمبرداري به دو واحد آپارتمان همديوار كه دربشان در يك پاگرد باز شود ( ترجيحاُ با آسانسور)به شدت نيازمنديم.فوري !

Thursday, May 15, 2003
 
چند روز پيش فيلم از كنار هم مي گذريم ساختهء ايرج كريمي كه به تازگي اكران شده را ديدم.داستان فيلم ناشي از آن نگاهي بود كه سالهاي اخير در سينما رايج شده؛ربط دادن اتفاقاتي كه ظاهراً ربطي به هم ندارند و بيشتر از آن، ربط آدمهايي كه از كنار هم عبور مي كنند بي آنكه بدانند چه ارتباطي با هم دارند يا حتي بعضاً چه تاثيري روي زندگي يكديگر مي گذارند! اما اينكه تا چه مدت مي توان از اين ايدهء جذاب و وسوسه انگيز استفاده كرد و با پرداختن مستقيم به اين موضوع چه تعداد فيلم مي توان ساخت جاي فكر كردن و بحث كردن دارد!به قول آيدين(وبلاگ شكستن امواج) بعضي سوژه ها خوب است، اما بيشتر از يك بار كه به آن پرداخته شود از دست مي روند و فقط يكبار بايد ساخته شوند!(به خصوص در مورد كارهايي كه بدعتهاي فرمي دارند) البته نوع نگاهي كه نتيجه اش ساخته شدن فيلمهايي شبيه از كنار هم مي گذريم،بدو لولا بدو و... است بيشتر از آن ظرفيت دارد كه با يكي دو فيلم جذابيتش را از دست بدهد اما به هر حال مدت زيادي دوام نمي آورد! اما وقتي در فيلمي مثل ساعتها (The Hours) به جاي اينكه مستقيماً به اين موضوع پرداخته شود ايده در زير پوست فيلم جاري مي شود مي توان اميد داشت كه اين افق جديد سينما عمر درازتري داشته باشد و فيلمسازان فرصت كافي را براي شناختن پتانسيلهاي موجود در اين نوع سينما را پيدا كنند!خلاصه اينكه آقايان فيلمسازها لطفاً اينقدر با دست و دلبازي موضوعات جديد را خرج نكنند! .... وقتي دوستان لطف مي كنند و اينقدر اصرار مي كنند كه بنويس،بنويس اينطور مي شود كه آدم دچار توهٌم مي شود و براي سينماي دنيا نسخه مي پيچد!!! .... اينكه مي بينيد اين وبلاگ مجدداً فعال شده علتش چيزي نيست جز نزديك شدن امتحانات و انبوه پروژه هاي ناتمام پايان ترم! .... توضيح خدمت دوستان مسنجري:مسنجر من گويا دچار اشكال شده و موقع چك كردن ايميلها مسنجر دوستان، من را آنلاين نشان مي دهد!ترك مسنجر همچنان به قوٌت خودش باقيست!

Wednesday, May 07, 2003
 
تكنيك:دابل اكسپوز(زمان چاپ) فريم و tone با فتوشاپ

Monday, March 31, 2003
 
منو اينجا راه ميدين يا برم با اولياءام بيام؟اون همه ريش سفيد كه اون بالا نشستن كفايت نمي كنن؟

Thursday, March 06, 2003
 
ديشب در روزنامهء ايران خبر هيجان انگيزي خواندم به اين مضمون كه يك مرد 35،36 ساله كه ظاهراْ تعادل رواني ندارد با يك اسلحهء ژ3 با خيال راحت در خيابانهاي تهران به سوي مردم تيراتدازي مي كند و تا به حال يك نفر را كشته و چهار نفر را زخمي كرده و پليس هنوز موفق به دستگيري وي نشده است.ياد انبوه فيلمها و كارتونهاي تلويزيون افتادم كه در همهء آنها خانواده اي از تلويزيون محلي يا از راديو خبر فرار يك قاتل خطرناك را مي شنوند و اعضاي خانواده در اينباره با يكديگر صحبت مي كنند در حاليكه قاتل همزمان در گوشه اي از خانه شان پنهان شده و آنها از آنچه كه قرار است برايشان اتفاق بيفتد بي خبرند.با خودم فكر مي كنم اگر فيلمنامه نويس خوبي اين فيلمنامه را نوشته باشد بايد روز هيجان انگيزي در انتظارم باشد،به هر حال روبرو شدن با چنين قاتلي بايد جذابيتهايي داشته باشد و از آن موقعيتهايي است كه امكان تكرار شدنش خيلي كم است؛اما خيلي زود يادم مي افتد كه متأسفانه خانهء ما هيچ جايي براي پنهان شدن يك قاتل خونسرد ندارد.

Tuesday, March 04, 2003
 
بلاگر كه هميشه نبايد بنويسد،وقتي فقط عكس در وبلاگم مي گذارم متهم به تنبلي مي شوم.چه چيزي را جايگزين عكس بالا كنم كه توصيف آن حالت باشد؟

Sunday, March 02, 2003
 
چند روز پيش با يكي از دوستان براي عكاسي به باغ وحش رفته بوديم.بچه شيرها تنها حيوانات سخاوتمندي بودند كه اجازه دادند با آنها عكس يادگاري بگيريم.

Thursday, February 27, 2003
 
نمي دانم چرا مطلب قبل را بعضي از دوستان به حساب تبليغ گذاشته بودند،به هر حال يك چيزي هم به اسم ضد تبليغ وجود دارد.اگر مطلب قبل خيلي بار ضد تبليغش زياد نبود به اين دليل بود كه احساس مي كردم صلاحيت آن را ندارم كه صريحا” دربارهء آدمي كه نمي شناسم اظهار نظر كنم. همكلاسي ديگري در وبلاگش مطالب بسيار خوبي به مناسبت روز جهاني زن نوشته كه در اين مورد صريحا” تبليغ مي كنم. تبليغات و ضد تبليغات پذيرفته مي شود!
 
وقتي يك همكلاسي كانديداي نمايندگي شوراي شهر مي شود.... اطلاعات زيادي دربارهء اين آقاي دكارت ندارم جز اينكه فيلمساز مورد علاقه اش كيميايي است!!! و اينكه يك فيلم كوتاه ساخته كه شخصا” چهار ميليون تومان براي فيلمش خرج كرده!

Thursday, February 20, 2003
 
فردا سالروز تولد بهترين و قديميترين دوستم است.دوستي كه وقتي كودك بودم همبازي ام بوده،روز اول مدرسه همراهم به مدرسه آمده، در دورهء نوجواني در صفهاي جشنواره با من ايستاده و اكنون در آغاز جواني ام اولين كسي است كه نوشته هايم را مي خواند و پاي حرفهايم مي نشيند و پاي حرفهايش مي نشينم.تصادفا” اين بهترين دوست، مادرم نيز هست.با هيچكس به اندازهء او راحت نيستم و از هيچكس هم به اندازهء او خجالت نمي كشم،از اين جهت كه خيلي كمتر از آنچيزي هستم كه آدمي كه مادرش زني همچون او بوده بايد باشد. آهنگي هم كه امشب روي وبلاگم گذاشته ام آهنگي است كه مي دانم خيلي دوست دارد. نازنين مادر تولدت مبارك.

Tuesday, February 18, 2003
 
گالري عكس

Thursday, February 13, 2003
 
با عرض پوزش از دوستان، به سبب بدقولي در نوشتن گزارش روز به روز جشنواره و تشكر فراوان از دوستاني كه در اين چند روز غيبت،جوياي احوالم شده اند. به جزء آن فيلمهايي كه قبلا” درباره شان نوشته بودم (و چه بد نوشته بودم) فيلمهاي بولينگ براي كلمباين(مايكل مور)،تهران ساعت 7صبح(امير شهاب رضويان)،بي خوابي(كريستوفر نولان) ومرد بدون گذشته(آكي كوريسماكي)را ديدم.هيچ سالي به زيادي امسال كم فيلم نديده بودم فكر مي كنم علتش اين است كه هيچ سالي در ايام جشنواره اينقدر دانشجوي سينما نبوده ام(دانشجوي خوب سينما دانشجويي است كه فيلم نبيند)! درست است كه فيلم بولينگ براي كلمباين فقط ماجرا را در سطحي ترين لايهء آن بررسي كرده بود اما به نظر من همين براي اين فيلم كافي بود،هدف فيلم اين بود كه به بيننده تلنگري بزند و به فكر كردن دربارهء اين موضوع وادارش كند كه اين كار را كرده بود.(مخصوصا” آنهايي كه قبل از تماشاي فيلم از بليط فروش محترم سينما عصرجديد مشت و لگد وسيلي نوش جان كردند فكر مي كنم تلنگر محكمتري خوردند.) تهران ساعت 7 صبح از آن فيلمهاي محترمي بود كه استعداد فوق العاده بودن را داشته،اما اي كاش اي كاش اي كاش فيلمنامه حد اقل دو سه بار ديگر بازنويسي مي شد.ايده هاي بديع و بسيار خوبي در فيلم هست كه متاسفانه گويا نويسندهء آن به محض رسيدن به آن ايده آنقدر ذوق زده شده كه آنها را بدون اينكه پخته تر كند به همان شكل اوليه در فيلم آورده.فيلم از نيمهء آن به شدت افت مي كند.نمي دانم ضعفهاي فيلمنامه دستپخت مجيد اسلامي است يا فرزاد پورخوشبخت يا امير شهاب رضويان.يكي از نكات قوت فيلم اين بود كه سه نفر از بازيگران مورد علاقهء من در آن بازي مي كردند!بهناز جعفري،مهران رجبي،و نازنين فراهاني(هيچ ربطي به تشابه فاميلي مان ندارد). بي خوابي هم كه فيلم خوبي بود،اما راستش را بخواهيد فيلمهاي شيك و اين تصاوير زيبا زياد به مذاق من سازگار نيست.از بس كه چنين تصاوير چشم نوازي در سينما نديده ام از همان شروع فيلم مي ترسيدم كه پس بيفتم( كه افتادم) و بدحالي كارآگاه درمر(آل پاچينو) در اثر بي خوابي به من هم سرايت كرد. نمي دانم با خواندن اين مطلبم دربارهء مرد بدون گذشته چه نظري دربارهء من پيدا مي كنيد اما نمي توانم به روي خودم نياورم كه چقدر از ديدن چهرهء اين آقاي ماركو پلتولا در وسط كادر عذاب كشيدم،هيچكس به اندازهء من از آدمهاي زشت خوشش نمي آيد(اين يك حكم كلي است!) اما واقعا” بد نيست كه بازيگر فيلم چهره اش كمي هم قابل تحمل باشد و بيننده اي مثل من مجبور نباشد تمام مدت به گوشه هاي كادر چشم بدوزد.

Tuesday, February 04, 2003
 
ديروز فيلمهاي بلند نامه هاي باد(عليرضا اميني)،دخالت الهي(اليا سليمان) و فيلمهاي مستند هنركشتن(سيف الله صمديان)، ور جم(محمد مقدم)،جان مرجان(سيد ماني ميرصادقي)،گورستان ارامنه(واروژ كريم مسيحي) و فيلم كوتاه جايي براي بازگشت(عليرضا رضايي) را ديدم. از ديدن دو فيلم نامه هاي باد و جان مرجان خيلي لذت بردم.نامه هاي باد با فيلمنامهء جمع و جور و ساده اش بي آنكه نقطهء اوج يا گره اي داشته باشد به مدد بيان روان و فضاسازي خوبش بيننده مجذوب مي كند اما مهمتر از آن ميزانسن هاي فوق العاده و فيلمبرداري بسيار خوب بايرام فضلي هستند كه به كمك فيلمنامه آمده اند تا از نامه هاي باد فيلمي به ياد ماندني بسازند.ديدن اين فيلم را به همهء دوستان توصيه مي كنم! جان مرجان مستند كه نه ،عاشقانه اي بود راجع به دنياي زير آب خليج فارس و درياي عمان،تركيب فوق العادهء موسيقي و تصوير از فيلمسازي كه گويا هر حركتي را به صورت رقص مي بيند.موسيقي فيلم كار محمد رضا عليقلي بود و در توصيف فيلم همين را بگويم كه در صحنه اي از فيلم مرجانهاي زنده كه در جهت جريان آب به اين سو و آنسو كشيده مي شوند نشان داده مي شود كه تركيب اين صحنه با موسيقيي كه انتخاب شده محال است كه بيننده را به ياد سماع درويشان نيندازد. دخالت الهي فيلمي است كه ممكن است در نظر اول ادا و اطوارهايش شيك به نظر برسد اما خيلي زود توهينهاي پي در پي فيلمساز به شعور بيننده غير قابل تحمل مي شود.جايي كه فيلم بدل شد به يك "ماتريكس" فلسطيني نتوانستم ادامهء فيلم را تحمل كنم و براي اولين بار نيمهء فيلم از سالن خارج شدم. دربارهء بقيهء فيلمها حرف خاصي ندارم كه بگويم اگر فكر مي كنيد فيلم واروژ كريم مسيحي را جا انداخته ام اشتباه مي كنيد.اما دربارهء فيلمهاي نامه هاي باد و دخالت الهي در فرصت ديگري مفصل تر مي نويسم.

Monday, February 03, 2003
 
با عرض معذرت از دوستاني كه احتمالا” براي خواندن مطالبي دربارهء فيلمهاي جشنواره كليك رنجه كرده اند بايد عرض كنم كه امروز موفق به ديدن هيچ فيلمي نشدم.براي ديدن فيلم پرندگان هيچكاك به سينما عصرجديد رفته بودم كه متأسفانه نتوانستم بليط بگيرم.امروز صفها نسبتا” شلوغ بود مخصوصا” صف فيلم واكنش پنجم(تهمينه ميلاني). اگر جشنواره اي باشيدمي دانيد كه هميشه در صفهاي جشنواره افرادي هستند كه به دليل نزديك بودن سليقهء سينماييشان به شما، عادت داريد كه سالي ده روز زيارتشان كنيد.اگر حافظه تان براي به خاطر سپردن افراد مثل من خوب باشد و نسبت به آدمها كنجكاو باشيد حتي يادتان مي ماند كه فلان آدم(حتي بدون اينكه يك بار با او صحبت كرده باشيد) دقيقا” چه فيلمهايي را ديده و معمولا” چه سبك فيلمهايي را مي پسندد.امروز چند نفر از آنهايي را كه از شش هفت سال پيش مي شناختم ديدم،اما خيلي ها ديگر چند سالي است كه نمي آيند.نمي دانم شايد سليقهء سينماييشان تغيير كرده شايد از ايران رفته اند شايد....هر جا كه هستند روزگارشان خوش و فيلمداني هايشان پر فيلم باد. ....... عذرخواهي مي كنم اگر اين روزها با تأخير كامنتهاي دوستان را پاسخ ميدهم.

Sunday, February 02, 2003
 
امروز بعد از انتخاب واحد دانشگاه براي ديدن فيلم بيا گريه نكنيم(مين بونگ هون) راهي سينما عصرجديد شدم.هرچه در جدول دنبال فيلمي گشته بودم كه توجهم را جلب كند و ضمنا” ساعتش هم براي من مناسب باشد هيچ فيلمي پيدا نكردم.خودم را قانع كردم كه براي ديدن فيلم جديد مين بونگ هون كنجكاوم.سه چهار سال پيش در جشنواره فيلم فجر، فيلم اول مين بونگ هون را نمايش داده بودند كه پايان نامهء دانشجويي اش بود و كار مشتركي بود با جمشيد عثمانف و من آن فيلم(پرواز زنبور) را ديده بودم.جلوي در سينما كه رسيدم شوك ناشي ازديدن خلوتي صف سينما به من كمك كرد كه با خودم روراست باشم و بپذيرم كه پيشرفت كردن يا نكردن آقاي مين بونگ هون به من هيچ ربطي ندارد.پس تصميم گرفتم فيلم مستند بدون دخترم(آلكسيس كوروس) را ببينم كه برايم جذابيت بيشتري داشت.فيلمي راجع به دكتر محمودي بيچاره كه جنجالي كه همسرش، بتي محمودي به پا كرد را از دوران كودكيم به خاطر دارم.دربارهء اين فيلم هم كه جوابيه ايست براي بدون دخترم هرگز در وبلاگها زياد خوانده بودم.فيلم بدون دخترم به نظرم فيلم خوبي بود.فيلمساز سعي كرده بود با نشان دادن تناقض آنچه دكتر محمودي دربارهء ايران مي گويد(دكتر محمودي بيش از اندازه ديدش نسبت به ايران مثبت است و به نظر مي رسد با تعصب و يك جور لجبازي با بتي دربارهء ايران فكر مي كند) و واقعيت جاري در ايران به موازات هم به بيننده اين اجازه را بدهد كه خودش قضاوت كند،هرچند كه در نهان فيلمساز خود با گفته هاي دكتر محمودي بيشتر موافق است و مي شود اين مسئله را در فيلم حس كرد اما اين عدم قطعيت و اجازهء انتخابي كه در اين فيلم به بيننده داده مي شود باعث مي شود كه از ضعفهاي كوچك فيلم چشم بپوشيم.به نظر من يكي از مهمترين مسائلي كه فيلمساز مستند بايد به آن توجه كند و در اين فيلم اين موضوع رعايت شده بود اين است كه ممكن است حقيقت پيش ما نباشد يا اينكه آنچيزي كه ما مي دانيم همهء واقعيت نباشد البته اگر معتقد باشيم اساسا” واقعيتي وجود دارد(ببخشيد اگر من كلمهء حقيقت و واقعيت را جابجا به كار بردم،فرق اين دو را نمي دانم.اگر منبع مكتوبي دربارهء تفاوت واقعيت با حقيقت سراغ داريد لطفا” معرفي كنيد ممنون مي شوم). ...... كاوه هم در وبلاگش دربارهء فيلم نفس عميق(پرويز شهبازي)نوشته.مي گويند نفس عميق يكي از فيلمهاي خوب جشنوارهء امسال است.

Friday, January 31, 2003
 
چند وقت پيش با يكي از دوستان دربارهء اين موضوع صحبت مي كرديم كه در يك فيلم براي اينكه احساس خودمان را در بارهء موسيقيي كه دوست داريم به بيننده منتقل كنيم چه بايد بكنيم؟چه بگوييم دربارهء آن موسيقي كه خود آهنگ نگفته باشد؟آيا اصلا” مي شود چيزي به آن موسيقي اضافه كرد،چيزي كه بشود با آن احساس عميقي را كه از شنيدن يك موسيقي خوب پيدا مي كنيم با بيننده به اشتراك بگذاريم!اين مشكلي است كه ما، من وايشان با آن درگير هستيم و اين جزء معدود مسائلي است كه ما در آن اتفاق نظر داريم(چقدر سخت است لو ندادن اسم دوستي كه با اسم مستعار وبلاگ مي نويسد و لو ندادن اينكه همكلاسي هستيم و لو ندادن اينكه اين لينك وبلاگ جديد اين دوست است و اينكه وبلاگ قبلي اش مرحوم شده!).بعدها كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه ايراد كار از اينجاست كه ما فكر مي كنيم هميشه بايد سينما بيايد و حرف آخر را بزند و اينكه فكر مي كنيم چون ما سينما را انتخاب كرده ايم بايد همه چيز را با سينما تعريف كنيم. حقيقتش اين است كه همين حالا هم كه اين حرف را ميزنم به اينكه با سينما مي شود از هرچيزي تعريف جديدي ارائه كرد "ايمان" دارم اما به لحاظ عقلي و منطقي به اينكه بعضي چيزها مثل موسيقي تعريف خودشان بهترين تعريف است "اعتقاد" دارم.هرچند موجوداتي مثل كيشلوفسكي وپرايسنر در اين مورد خاص(موسيقي) اعتقاد ضعيف آدمي مثل من را زير سؤال مي برند.

Thursday, January 30, 2003
 

Wednesday, January 29, 2003
 
چند وقت پيش، درست بعد ازمعرفي شدن وبلاگم در روزنامهء همشهري تصميم گرفتم ابرك را براي هميشه تعطيل كنم اما بعد فكر كردم در ايام جشنواره وبلاگ نويسي لذتبخش خواهد بود،گزارش روز به روز جشنواره،نوشتن مطالبي دربارهء حواشي جشنواره و ...پس به هر ضرب و زوري بود سعي كردم وبلاگم را سر پا نگه دارم،هرچند كه انگيزه ام را براي تعطيل كردنش از دست داده ام (همانطور كه براي نوشتنش از دست دادم) اما با ديدن جدول جشنواره احساس كردم بهتر بود دليل ديگري براي ادامهء وبلاگ نويسي پيدا مي كردم.جشنوارهء امسال خيلي به رفتنش نمي ارزد.هرچند هر سال همين حرف را مي زنم اما مي ترسم اگر يك روز براي فيلم ديدن نروم،جشنواره را بدزدند. ..... سه روز مانده به شروع جشنوارهء فيلم فجر!
 
وبلاگي براي نظرخواهي دربارهء بخشهاي مختلف جشنوارهء فيلم فجر.

Sunday, January 26, 2003
 
امروز پي به شباهت خودم و جورابهايم بردم.جورابهايم مثل خودم لنگه ندارند.
 
امشب كتاب موسيقي آب گرم،نوشتهء چارلز بوكفسكي كه يك مجموعهء داستان كوتاه است را خواندم و آنقدر از كشف چنين نويسنده اي ذوق زده شدم كه دلم مي خواست بلافاصله بعد از تمام شدن كتاب،يك كتاب ديگر از او بخوانم.اما متأسفانه به جز موسيقي آب گرم كه بهمن كيارستمي آن را به فارسي برگردانده تنها يك كتاب ديگر از او به فارسي ترجمه شده كه آن هم كتاب جمعه است كه در سال 1357 توسط محمد علي سپانلو ترجمه شده است كه گمان نمي كنم پيدا كردنش كار ساده اي باشد،كه اگر هم باشد در اين ساعت(4 صبح) فكر نمي كنم هيچ كتاب فروشيي باز باشد.خوشبختانه پيدا كردن اشعارش در سايتهاي مختلف كار مشكلي نيست(شهرت او بيشتر به سبب اشعارش است تا داستانهايش): "i met a genius" I met a genius on the train today about 6 years old, he sat beside me and as the train ran down along the coast we came to the ocean and then he looked at me and said, it's not pretty. it was the first time I'd realized that.

Friday, January 24, 2003
 
لوييس بونوئل مطلبي نوشته بود راجع به اينكه سينما مرده يا اينكه در حال مرگ است.اين بحث سالهاست كه هر زمان كه سينما دچار ركود مي شود مطرح مي شود و با ساخته شدن تعدادي فيلم خوب فراموش مي شود تا كي دوباره عنوان شود( پيشينهء اين بحث حداقل به زمان ناطق شدن سينما بر مي گردد) اين مسئله از آنجا ناشي مي شود كه اغلب تعريفي كه ما از سينما داريم ، تعريف كلي سينما نيست و تعريف آن نوعي از سينماست كه مورد علاقهء ما است و ما آن را به كل سينما تعميم مي دهيم (هر چند كه به عقيدهء من تعريف كردن سينما يا هر هنر ديگري مطلقا” اشتباه است زيرا كه هر هنري خودش ،خودش را تعريف مي كند و تعريف كردن آن با واژه ها فقط دست و پاي هنرمند را براي تجربه كردن عرصه هاي نو مي بندد). با اين حساب اين طبيعي است كه زمانيكه سينماي مورد علاقهء ما از دور خارج مي شود آن را به حساب مرگ سينما بگذاريم.سينما نمي ميرد سينما به عنوان يك هنر پويا تغيير مي كند و اين طبيعي است كه اين تغيير خوشايند عده اي نباشد و در مقابل تغيير مقاومت كنند. ……. اين واقعيت دارد كه سينما نيز مانند اغلب هنرها دچار ركود نسبي شده است،شايد يك جنگ جهاني ديگر هنر را از اين وضعيت نجات دهد. پس به اميد جنگ جهاني سوم!!! …. زنده باد فيلمهاي ارزان قيمت!

Wednesday, January 22, 2003
 
آهنگ باور كن گوگوش را با صداي Enrique Iglesias از اينجا داونلود كنيد.راست و دروغش گردن جواد طوسي!!! با تشكر از وبلاگ مرثيه اي براي يك رؤيا.

Tuesday, January 21, 2003
 
لعنت به من كه تولد ديويد لينچ را فراموش كردم.بايد به علي، دوستي كه شديدا” شيفتهء لينچ است تبريك مي گفتم،نه تولد لينچ را،تولد خودش را.تولد علي و تولد ديويد لينچ ندارد.هر دو يكي است.عجيب است كه لوئيس بونوئل هم به تاريخ تولد لينچ حساس است.

Monday, January 20, 2003
 
چند وقتي مي شود كه در وبلاگم از عكس خبري نيست.براي جبران كمبود عكس: وقتي ابرك كوچك بود. اين هم از آن كارهاي احمقانهء ناشي از خودشيفتگي دخترانه بود. ........ امروز تولد وحيد عزيز است.وحيد جان تولدت مبارك!!!
 
نقل است كه خسرو پرويز به شبديز(اسب سياهش) آنچنان علاقه داشته كه به هنگام پيري گفته بود:" هركس كه خبر مرگ شبديز را بياورد حكم مرگش را صادر مي كنم" هنگامي كه شبديز مي ميرد،تا مدتها هيچكس جرأت نمي كند خبر مرگ او را به شاه بدهد.آنگاه باربد با چنگ خود آهنگي مي سازد و مي نوازد كه در اين آهنگ ابتدا اسبي چالاك را در ذهن ترسيم مي كند كه به مرور ناتوان شده و آنقدر شيههء غمناك مي كشد تا خاموش مي شود.خسرو پرويز از شنيدن آهنگ آنچنان متأثر مي شود كه مي گويد: مگر شبديز من مرده؟

Sunday, January 19, 2003
 
درست در اوج امتحانات دلت هواي يك فيلم گنگستري خوب مي كند و اين در حالي است كه هيچ علاقه اي به سينماي گنگستري نداري و بدتر از آن اينكه نام يكي از فيلمهايي كه بايد براي امتحان تاريخ سينما حفظ كني طرح فيلمنامه اي را در ذهنت مي سازد كه براي پرداختش نياز به زمان داري و تا كامل شدن طرح به هيچ چيز ديگر نمي تواني فكر كني. .......... نام فيلمها براي من "معجزه "مي كنند از آن جهت كه با شنيدن نام فيلم براي آن نام داستاني مي سازم و بعد براي آن داستان نام ديگري انتخاب مي كنم. ......... نام آن مصيبتي كه شب امتحان تاريخ سينما بر سرم نازل شد و هنوز گريبانگيرم است "آسانسوري به سوي قتلگاه" است و نامي كه من براي اين مصيبت انتخاب مي كنم اين است: "معجزه هميشه در شب امتحان نازل مي شود!"
 
از پيغامگير صداي آشنايي مي شنوم كه مي گويد:"سلام.جواد هستم.اومدم." خوشحالم كه پيش از آنكه دوستانش از سر مهرباني و نگراني براي او جوي ايجاد كنند كه موجب دردسر بيشتر بشود آزاد شد.هميشه راه حلي كه به ذهن ما مي رسد بهترين راه حل نيست.

Friday, January 17, 2003
 
هميشه وقتي با خودم حرف مي زنم به زبان كتابت حرف مي زنم نمي دانم علتش چيست ،شايد با خودم راحت نيستم گاهي اوقات اين گفتگوي دروني آنقدر متكلف مي شود كه برآشفته مي شوم و شروع مي كنم به فحش دادن به خودم.پس چرا وقتي براي ديگران مي نويسم آنقدر خودماني مي نويسم ؟ آنطور راحت حرف زدن را از خودم در هيچ جايي سراغ ندارم،حتي در حضور دوستان صميمي.نمي دانم شايد اين زبان پر تكلف زبان من است.پس از امروز به زبان خودم مي نويسم.اگر حرفي براي گفتن باشد....
 
You say there is nothing to write about.Then write to me that there is nothing to write about. ....

Thursday, January 16, 2003
 
به وبلاگ پسافو گفته بودم كه قراره بعد از امتحانات راجع به چه موضوعي بنويسم،اما ديروز يه ايميلي به دستم رسيد كه خبري در مورد وبلاگ رنگين كمان كه يكي از دوستان نزديك من هست در اون ايميل بود كه من رو شوكه كرد،هر چند كه احتمال اين اتفاق براي اون دوست عزيز خيلي وقت بود كه داده ميشد اما غافلگير شدم.خبر رو اينجا و اينجا بخونيد. اميدوارم كه به زودي خبر آزادي اين دوست عزيز رو توي وبلاگ خودش بخونيم.

Tuesday, January 14, 2003
 
اين سيستم نظرخواهي بالاخره درست شد.با راهنمايي وبلاگ آب،كه ازش خيلي متشكرم(يا خيلي ازش متشكرم؟).فقط حيف كه كامنت هاي قبلي رو از دست دادم و به اين ترتيب آدرس خيلي ها رو هم از دست دادم.از فردا كه يه ذره بار اين امتحانات لعنتي سبك بشه ابرك مرتب آپديت ميشه.فعلا”‌ آيزنشتاين داره ميزنه تو سر خودش كه بدو بيا درست رو بخون كه فردا كه تو امتحان سؤال دادن آيزنشتاين كي بود نگي يه جور پيش غذاي روسيه!

Thursday, January 09, 2003
 
مدتيه كه يه سري يادداشتهاي پراكنده دربارهء‌ يه گروه از آدمها دارم مي نويسم و اميدوارم يه روزي اين يادداشتها رو جمع و جور كنم و از بينشون يه فيلمنامه در بيارم.برام جالبه بدونم كه چرا يه عده به آدم درجه دو بودن عادت دارن و از اينكه هميشه نوچهء‌ يكي ديگه باشن راضي هستن.اصلا”‌ نمي تونم درك كنم كه چه اتفاقي مي افته كه اينها حس برتري جويي خودشون رو از دست ميدن و مطيع اربابشون ميشن.تعداد اين افراد هم كم نيست و در اكثر جمع ها ديده ميشن،از يه كلاس درس گرفته تا اجتماعهاي كوچيك فرهنگي هنري و حتي همين وبلاگشهر خودمون.عجيب اينجاست كه اگر دو نفر آدم همين رابطهء‌ ارباب ـ نوچه اي رو داشته باشن به محض مواجه شدن باهاشون ميشه اين موضوع رو تشخيص داد.نمي دونم طرز راه رفتنشونه كه اين نوع رابطه رو نشون ميده يا حالت چهره اشون وقتي در كنار هم ديده ميشن يا .... . پيچيدگي دنياي دروني اين آدمها برام خيلي جذاب تر از آدمهاي قوي تك بعدييه كه بيشتر از يه قرنه شخصيتهاي اول اكثر فيلمهاي سينمايي هستن . باقي حرفهام در اين مورد باشه براي زماني كه يه تحقيق درست و حسابي روي اين افراد كردم و فيلمي در اينباره ساختم.

Wednesday, January 08, 2003
 
كي ميدونه چه جوري ميشه عطر گل مريم رو upload كرد؟

Saturday, January 04, 2003
 
روز هاي چهارشنبه بين دو تا از كلاسهام سه چهار ساعتي فاصله است(يعني بود) و معمولا”‌ اين سه چهار ساعت رو ميرفتم خونه.هفتهء‌ پيش هم طبق معمول بعد از تموم شدن كلاس داشتم مي رفتم خونه كه توي ميدون آزادي همون جايي كه تاكسي هاي خط سيد خندان و تهرانپارس هستن ديدم چند نفر توي پياده رو جمع شدن، سرك كشيدم ببينم چه خبره كه متوجه شدم جسد يكي از اين آدمهايي كه توي خيابون مي خوابن توي پياده رو افتاده،روشو با يه پتو پوشونده بودن و فقط دستش از زير پتو بيرون بود.دور و برش هم سكه ها و اسكناسهايي كه مردم به عنوان صدقه انداخته بودن ريخته بود.زياد كنجكاوي نكردم فقط عجله داشتم كه برم خونه و دوربينم رو بيارم كه چند تا عكس ازش بگيرم.توي مسير فقط به اين فكر مي كردم كه بايد زودتر برسم و به خودم مي گفتم مرده كه ترس نداره، مثل آدميه كه خوابيده باشه و براي اينكه خودم رو آماده كنم سعي مي كردم قيافه اش رو توي ذهنم مجسم كنم.تو ذهنم پيرمرد نحيفي رو ميديدم كه خيلي معصومانه چشمهاشو بسته و براي هميشه خوابيده.بالاخره يك ساعت بعد همراه دوربينم به همون محل برگشتم.اين بار دور و برش كاملا”‌ خلوت بود. رفتم بالاي سرش و مشغول بيرون آوردن دوربينم از توي كيف شدم.يكي از مسافركش ها داد زد كه:خانوم بنويسيد،بنويسيد كه چهار روزه اينجا مونده و نبردنش(البته اغراق مي كرد چهار روز نبود،از روز قبل اونجا مونده بود).برگشتم و به همون آقا گفتم:ميشه اين پتو رو از روش كنار بزنيد؟با يه حالتي كه معلوم بود چندشش ميشه گفت:قيافه اش حالت خوبي نداره، همينجوري ازش عكس بگيريد.پافشاري كه كردم پسر بچه اي رو صدا زد كه اين كاررو برام انجام بده و چه لطفي به من كرد چون داشتم خام ميشدم كه خودم پتو رو كنار بزنم.نزديك جسد ايستاده بودم(تقريبا”‌ فاصلهء‌ 15 سانتي متري جسد). پسره همينجور كه داشت زير لب غرغر مي كرد كه از صبح كارش اين شده كه جنازه رو نشون مردم بده پتو رو كنار زد.به شدت از جا پريدم و در حالي كه سعي مي كردم خودم رو كنترل كنم چند قدمي عقب رفتم.مثل بيد مي لرزيدم و به زور خودم رو رو پا نگه داشته بودم.اصلا”‌ آمادگي ديدن جسد زني كه با چشمهاي باز به روبرو نگاه مي كرد رو نداشتم.كم كم سعي كردم به خودم مسلط بشم و شروع كنم به عكس گرفتن دنبال زاويه اي مي گشتم كه نگاه زن دقيقا”‌ تو لنز دوربين باشه.هر چي زاويه ام رو تغيير ميدادم فايده نداشت.انگار كه نگاهش به كنار لنز بود اما نگاهش به كنار لنز هم نبود،تقريبا”‌ به اين نتيجه رسيدم كه نگاهش جهت نداره و يا شايد اصلا”‌ نگاهش اينجا نيست.به هر ترتيب تعدادي عكس گرفتم و در حالي كه سرم گيج ميرفت راه افتادم كه برم،چند قدمي كه گذشتم متوجه شدم كه اصلا”‌ سرعت و ديافراگم رو با هم تنظيم نكرده بودم.دوباره برگشتم، اينبار دوتا مامور پليس بالاي سرش بودن و داشتن گزارش مي نوشتن.دوباره شروع كردم به عكس گرفتن اما اينبار از كادرهام زياد راضي نبودم چند تايي عكس گرفتم و از اونجا رفتم.تا دو روز حال طبيعي نداشتم و مدام تصوير اون زن جلوي چشمم بود اما بعد كم كم فراموش كردم تا امروز صبح كه مي خواستم عكسها رو چاپ كنم.به محض اينكه تصويرش روي كاغذي كه توي داروي ظهور گذاشته بودم زير نور قرمز تاريكخونه ظاهر شد دوباره لرزه به تنم افتاد.استاد عكاسي كه لرزش دستهام رو ديد گفت ديگه اينا رو چاپ نكن،اما من كه دست بردار نبودم،نگاتيوها رو بردم پيش علي كه برام اسكن كنه.الان هم عكسها روupload كردم كه شما هم ببينيد:1، 2، 3،4

Wednesday, January 01, 2003
 
با عرض معذرت از اينكه وبلاگم اين روزها دير آپديت ميشه.اين روزها خيلي كم آنلاين ميشم و فقط ايميلها رو چك مي كنم.با مسنجر هم كه احتمالا”‌ براي هميشه خداحافظي كردم.اول تا يادم نرفته بگم كه روز يكشنبه حتما”‌ به اينجا سر بزنيد راجع به يه اتفاقي قراره بنويسم كه منتظرم كه عكسهاش آماده بشه. ........ امروز اسامي فيلمهايي كه به بخش مسابقهء جشنوارهء‌ سوني(به قول اونهايي كه رد شده بودن:صوني) راه پيدا كرده بودن اعلام شد و بچه هايي كه فيلم فرستاده بودن حسابي عصباني بودن كه اين چه جور جشنوارهء فيلمسازان جوانيه كه اكثرا”‌ فيلمسازهاي حرفه اي فيلم كوتاه مثل مهرداد اسكويي و بهزاد خداويسي و مهوش شيخ الاسلامي و... دوتا دوتا فيلم توش دارند و به ندرت اسم جديدي توي ليست ديده ميشه .از بين دانشجويان فعلي دانشگاه ما هم گويا فقط اسم شهرام مكري توي ليست بود(قابل توجه شاگردش ).البته بايرام فضلي و سامان سالور و... هم بودند. به هرحال اين جشنوارهء‌ سوني هرچي كه بود خيلي ها رو يه روزه فيلمساز كرد.از بين اين فيلمسازهاي تازه كار سوني احتمالا”‌ اكثرا”‌ فيلم اول و آخرشون رو ساختند و يه عدهء كمي هم كه ادامه ميدن.خب اين اتفاقيه كه هميشه ميفته اما جشنوارهء سوني باعث شد كه يه عده يهو خودشون رو پرتاب كنن وسط ماجرا و خيلي فرصت ترسيدن نداشته باشن كه اين به نظر من از يه جهت خوب بود،از اين جهت كه اونهايي كه فكر مي كردن اونقدر نبوغ دارن كه با فيلم اولشون دنيا رو تكون بدن متوجه شدن كه صرف فيلم ساختن همچين اتفاق مهمي نيست و دنيا قبلا”‌ اونقدر تكون خورده كه ديگه حالا به اين راحتيها نميشه تكونش داد.البته اونهايي كه فكر مي كنن هيئت انتخاب نبوغشون رو درك نكرده هم كم نيستن!!! ....... خبر جديد ديگه اينكه به محض پيدا كردن لوكيشن مناسب ساخت فيلم جديدم رو شروع مي كنم كه يه فيلم داستاني سه اپيزوديه. ....... روز جمعه ساعت 3 فرهنگسراي ارسباران فيلم نازارين ساختهء لوئيس بونوئل رو نمايش ميده.

Wednesday, December 25, 2002
 
مثل آدمي مي مونم كه بعد از مدتها به خونه اش بر مي گرده و توي خونهء خودش احساس غربت مي كنه.

Wednesday, December 18, 2002
 
تا جايي كه من ديدم توي دانشگاه ما به جز دكتر الستي تمام استادها فيلمهاي كوتاه روبا معيارهاي فيلم بلند نقد مي كنند.وقتي هم خرده مي گيري ميگن ما قراره به شما سينماي حرفه اي ياد بديم و كمتر كسي به فيلم كوتاه به عنوان يك كار مستقل نگاه مي كنه.اكثريت فيلم كوتاه رو گذر گاه و تمريني براي ساخت فيلم بلند مي دونن.بيشتر از اينكه اصول پايه اي فيلمسازي به ما آموزش داده بشه روش ارتباط برقرار كردن با مخاطب عام رو به ما ياد ميدن و اين تفكر حاكم بر دانشگاه سوره است. قابل توجه نويسندهء وبلاگ جلوه هاي ويژه. از اين جهته كه حرف دكتر الستي رو بايد با آب طلا نوشت.
 
((بسياري از دوستان تفاوت فيلم بلند و كوتاه را نمي دانند.فيلم كوتاه به هيچ وجه به قصد فروش نيست زيرا مخاطبان فيلم كوتاه به دنبال ايده اي متفاوت هستند و نمي خواهند فقط سرگرم شوند.فيلم كوتاه آن است كه چشم شما را پاره كند.فيلم سگ آندلسي اين جسارت را داشت كه در همان نماهاي اوليهء فيلم به چشم تماشاگراني كه به نماهاي معمولي عادت كرده بودند حمله كند.آنهايي كه اين فيلم را در سال 1929 ديدند مسلما” با مشاهدهء نماي درشتي از حدقهء چشم زني كه به وسيلهء تيغ دريده مي شود شوكه شدند.تا زماني كه فيلم كوتاه مي سازيد برويد سراغ ايده هاي پنهان تر و انتزاعي تر.)) از سخنراني دكتر احمد الستي در مراسم اختتاميهء همايش دانشجويي سوره در سال 1377.

Tuesday, December 17, 2002
 
روز جمعه 29 آذر، فيلم زليگ ساختهء‌ وودي آلن در فرهنگسراي ارسباران(هنر) نما يش داده ميشه.ساعت پخش فيلم ساعت 3 هست و بهاي بليط براي اعضاء‌ 500 تومان و براي بقيه 1000 تومان هست(البته قبلا”‌ هم اينو مي گفتن اما از همه 500 تومان مي گرفتن). دقيقا”‌ مطمئن نيستم اما احتمالا”‌ جلسهء نقد با حضور مجيد اسلامي برگزار ميشه.برنامهء‌ اين دوره به اين ترتيبه كه جلسات در روزهاي دوشنبه و سه شنبه و جمعه بر گزار ميشه البته نه به صورت مرتب.گاهي سه شنبه ها جايگزين دو شنبه ها شده.برنامه رو بعدا” مي نويسم. اما همين رو بگم كه تو اين دوره تعداد زيادي از فيلمهاي هيچكاك هست به اضافهء فيلمهايي از فليني،بونوئل،ژان ويگو،برگمان و ... فيلم گزارش كيا رستمي هم هست هر كي اين فيلم رو نديده روز جمعه 18 بهمن فيلم رو از دست نده .

Monday, December 16, 2002
 
بدين وسيله به اطلاع كليهء دوستان و آشنايان مي رساند كه صاحب عكس فوق من نيستم.من فقط عكاس اين عكس بودم.لطفا”‌ سؤال نفرماييد.

Saturday, December 14, 2002
 
هفتهء پيش چند تا عكس از ساينا،دختر دائيم، گرفتم كه برام تجربه اي شد كه هيچ وقت مدل عكاسي يا بازيگري كه انتخاب مي كنم كسي نباشه كه باهاش بازي مي كنم و اجازه ميدم از سر و كولم بالا بره چون از آدم حرف شنوي نداره و براي يه عكس كوچيك هزار جور گربه رقصوني مي كنه.براي اون عكس بالا خودم رو كشتم تا راضي شد چند ثانيه اونجوري كه من مي خوام بايسته ولي بازم دقيقا”‌موقعيكه داشتم دكمهء شاتر رو فشار ميدادم تغيير حالت داد. دو سه تا عكس جديد هم اينجا گذاشتم.

Thursday, December 12, 2002
 
چند وقتيه كه مي خوام راجع به اين سريال آقاي حاتمي كيا يه چيزي بنويسم اما چون احساس مي كنم به رنگ آبي تمپليت وبلاگم نمياد كه از اتفاقات بد توش بنويسم(شايد به خاطر اين چيزها هم كه شده تمپليتم رو عوض كنم) بنابر اين به جاي اون از خوبي يه سريال ديگه مي نويسم كه متاسفانه خودم هم چند هفته ايه كه كشفش كردم.اگر بخوام راجع به تمام خوبي هاي سريال دوران سركشي بنويسم مثنوي هفتاد من ميشه اما به همين بسنده مي كنم كه اين آقاي كمال تبريزي چقدر خوب بلده در عين وفاداري به اصل ماجرا وجسارت كم نظيرش در بيان موضوعي به اين حساسي و وفاداري به شخصيت پردازي آدمهاي كارش اين موضوع رو هم در نظر داشته باشه كه مخاطب رسانه اي مثل تلويزيون هر آدمي مي تونه باشه و اين خيلي مي تونه موضوع رو حساس كنه يعني طبيعتا”‌ به دليل گستردگي دامنهء مخاطبين بايد متعهد تر باشه و به تاثير كارش روي مخاطب هم اهميت بده(من از اسم تعهد مي ترسم چون يه بار توي يه گروپ سينمايي مطرحش كردم نزديك بود خونم رو مباح اعلام كنن).كمال تبريزي به جاي اينكه آدمهاي منفي داستانش رو تك بعدي نشون بده وبراي نشون دادن قبح كارشون از اغراقهاي احمقانهء مرسوم استفاده كنه با شخصيت پردازي دقيق و خوبش اونها رو دقيقا” يكي مثل خود ما (البته بلانسبت!) و يا مثل آدمهايي كه روزانه باهاشون سر و كار داريم نشون ميده كه اصلا” هم از جهنم پرتاب نشدن روي زمين.آدمهاي با هوش و مهربوني كه خودشون به گرگ صفت بودنشون اعتراف مي كنن اما در عمل خيلي هم قلب رئوفي دارن و حالا در اين بين كارهايي مثل فروش كوكايين و يكي دوتا قتل كوچيك هم مي كنن و براي كارشون فلسفهء قابل قبولي هم ارائه ميدن كه حتي براي بيننده هم تبرئه ميشن.اما تبريزي يادش نرفته كه مخاطبش ممكنه دختربچهء‌ چهارده ساله اي باشه كه از اين آدمها خوشش بياد پس از اونور پاتكش رو هم ميزنه به وسيلهء خانوم دكتر اخلاق گرا كه اتفاقا” بر عكس آدمهاي منفي داستان اصلا” هم مهربون و گول زنك نيست.جداي از شخصيت پردازي يكي ديگه از نكات مثبت سريال روايت خوب و گره افكني هاي حساب شده و بازيهاي خوب زمانيه بدون اينكه بيننده رو گيج كنه .تمام شاخه هاي داستان به خوبي در هم تنيده شدن و به طرز هوشمندانه اي با هم رابطه دارن.از بازي خوب بازيگران و تدوين خوب و ... كه بگذريم مي رسيم به موسيقي تيتراژش كه كار رامين بهنا ست و براي من بوي كارهاي گروه اوهام رو ميده و من چقدر كاراشونو دوست دارم.

Tuesday, December 10, 2002
 
از روزي كه سوداي سينما به سراغم اومد دنيا رو يه جوري ديدم كه فكر مي كنم اغلب سينمايي ها دنيا رو كم و بيش اينجوري مي بينن.اينكه هر صحنه اي يا هر آدمي رو كه يه جورايي برام جذابيت داره مي بينم فكر مي كنم كه چقدر خوبه كه توي يه فيلم از من يه همچين چيزي باشه.اما چون مي دونم كه اين صحنه ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه و يا اين رهگذري كه توي خيابون از كنارم رد شده رو ممكنه ديگه هرگز نبينم سعي مي كنم حداقل همون لحظه يه جوري نگاه كنم كه انگار دارم فيلم مي بينم و اون بخشي از واقعيت كه من براي ديدن انتخاب مي كنم به نوعي خودش يه جور دكوپاژ محسوب ميشه.معمولا” دنيا رو با لنز وايد مي بينم و اين بزرگترين لذت زندگي منه.آدمهايي كه چهره اشون از پشت لنز وايد من دچار اعوجاج ميشه برام جذابيت فوق العاده اي دارن، معمولا” قيافه هاي سنگي كه مات و مبهوت بدون هيچ حسي به روبرو زل مي زنن از پشت لنز وايد ديدني ترند.ترجيح ميدادم كوررنگ باشم چون رنگها رو در دنياي واقعي نميشه كنترل كرد يكي از دلايلي كه باعث ميشه هواي ابري رو دوست داشته باشم اينه كه سايهء‌خاكستري ابرها رنگها رو تعديل مي كنه و اين يعني اتالوناژ طبيعي.گاهي اوقات روي تصاوير موسيقي مي گذارم گاهي اوقات هم روي موسيقي تصوير مي گذارم.بعضي از خيابونها براي خودشون داستان دارن و هر بار كه وارد اون خيابون ميشم ادامهء فيلمي رو كه دفعهء قبل اونجا ديدم مي بينم،خيابون فلسطين و خيابون كريم خان(حول و حوش خردمند) به هيچ داستاني نياز ندارن و به دليل نا معلومي تصاويرشون برام حكم يه فيلم كامل رو داره.بعضي تصاوير بدون داستان هم كامل هستن.اما به بعضي هاشون چيزهايي از ذهن خودم اضافه مي كنم. يه ساختون سيماني با پنجره هاي كوچيك برام كافيه تا كلي داستان براي خودم بسازم كه پشت اون پنجره چه اتفاقي داره ميفته و اون اتفاق چه ارتباطي به اون آدمي كه توي اتوبوس نشسته و سرش رو به شيشه تكيه داده و نفسش با بخار روي شيشه شكلهاي گنگي رو رسم مي كنه داره و اغلب اين ارتباط در عين بي ارتباطيه. خوب يا بد از دنيا فقط اون بخشي رو كه برام جذابيت تصويري داره مي بينم.از موسيقي اون بخشي رو گوش مي كنم كه مي تونه روي تصوير قرار بگيره و فقط آدمهايي رو نگاه مي كنم كه صورتشون از پشت لنز وايد تغيير شكل ميده.و خلاصه فقط بخشي از واقعيت رو اونم به صورت تحريف شده مي بينم.اين روش من براي لذت بردن از زندگيه و به اين دليله كه خيلي از زنده بودن خودم و زندگي كردن راضييم.
 
نزديكهاي ظهر بود كه از طرف نويسندهء وبلاگ رنگين كمان ،كه معمولا” از طريق ايشون مطلع ميشم كه تو دنياي واقعي چه خبره، بهم خبر رسيد كه روزنامهء‌ همشهري در بخش معرفي وبلاگها،وبلاگ من رو معرفي كرده.انتخاب مطالب به عهدهء آقاي پيمان هوشمند زاده ،عكاس و نويسنده،بوده كه لطف كردند و يكي نوشته هاي ابرك رو انتخاب كردن.اما نمي دونم چرا مطلب مربوط به استاد برهان آزاد !!!

Sunday, December 08, 2002
 
ليلا، يكي از دوستهام ،توي لابراتوار داشت عكس مادر بزرگ مرحومش رو چاپ مي كرد، مي گفت احساس مي كنم دارم نبش قبرش مي كنم.

Saturday, December 07, 2002
 
خيلي بده آدم مطلبي رو پست كنه همه بتونن ببيننش اما خود آدم اون مطلب رو نبينه.يكي براي من تعريف كنه چي نوشتم.

Friday, December 06, 2002
 
اونروز كه بارون اومد: روز/خارجي/خيابان يك بعد از ظهر باراني در خياباني شلوغ.مردم همه با عجله زير باران مي دوند.دختر جواني در حدود بيست ساله در حاليكه يك دوربين عكاسي به همراه دارد و زير باران به شدت خيس شده در بين جمعيت ديده مي شود كه هم جهت با جمعيت با سرعت راه مي رود.از مقابل يك فروشگاه لوازم صوتي تصويري عبور مي كند و چند قدم بعد مثل اينكه چيزي توجهش را جلب كرده باشد مي ايستد و با سرعت بر مي گردد و به شدت با يكي از عابرين برخورد مي كند. دختر: ببخشيد. با عجله به طرف فروشگاه لوازم صوتي و تصويري مي رود.پشت ويترين فروشگاه بين ويترين و يك ديوار زير سقف كوچكي پسر بچه اي نشسته و بي تفاوت به اطراف در حاليكه تخمه مي شكند به تصاوير تلويزيونهاي داخل فروشگاه چشم دوخته است.دور تا دور پسر بچه روي زمين پوست تخمه ريخته. دختر دوربينش را از داخل كيف بيرون مي آورد و مشغول تنظيم كردن كادر و...مي شود.پسر بچه متوجه دختر مي شود. پسربچه با ذوق زدگي:مي خواي عكس بگيري؟ دختر:آره! پسر بچه:از كي ؟ دختر:از تو! پسر بچه نايلون تخمه را كنار مي گذارد و دست به سينه رو دوربين مي نشيند و لبخند مي زند. دختر: ااا...نه اينجوري نه !همونجوري كه داشتي تخمه مي خوردي و تلويزيون نگاه مي كردي بشين. پسر بچه به حالت قبل بر مي گردد.دختر از داخل ويزور دوربين نگاه مي كند و دكمهء شاتر را فشار مي دهد. پسر:گرفتي؟تموم شد؟ دختر:آره(با لبخند).....باي باي! پسر:خداحافظ. براي هم دست تكان مي دهند و دختر زير باران دور مي شود و مي رود. The End بقيهء عكسهاي اونروز كه بارون اومد رو اينجا مي تونيد ببينيد. با تشكر از علي براي اسكن كردن عكسها.

Monday, December 02, 2002
 
اين چشمان نخفته در گور بر خلاف اسم وحشتناك و اون عكس وحشتناكترش نوشته هاي وبلاگش كلي باعث انبساط خاطر ميشه. ........... موج نو هم از قديميهاي دانشگاه سوره است.در حد همين چند تا مطلبي كه ازش خوندم به نظرم خيلي بي ادعاتر از اونه كه از بچه هاي سوره باشه.آخه شرط اصلي براي تحصيل تو دانشگاه ما ادعاي زياد و قبول نداشتن بقيه است(حالا اين بقيه مي تونه هيچكاك باشه يا استادهاي دانشگاه يا از بچه هاي سال پاييني).
 
اندكي در باب كاركرد نام اثر هنري(يا غير هنري): فكر ميكنم اين اولين باره كه براي يكي نوشته هاي وبلاگم عنوان انتخاب مي كنم چون نمي خوام اگر شخصي علاقه اي به اين موضوع نداره بي خود وقتش رو تلف كنه و از همون اول تكليف خواننده روشن باشه كه چي قراره بخونه.حالا اينكه اين كار درسته يا نه جاي بحث داره.زياد پيش مياد كه با آثار هنريي مواجه مي شيم كه به جاي اسمشون اينو نوشتن: بدون عنوان(نمونه اش رو توي همين نمايشگاه هنرهاي مفهومي كه اخيرا”‌ برگزار شد زياد ديديم).اين اسم بدون عنوان هم خودش يه عنوان محسوب ميشه،حتي اگر اون قسمتي كه قراره اسم اثر نوشته بشه رو هم خالي بگذارن باز هم نمي شه گفت كه اون اثر اسم نداره.به هيچ طريقي نمي شه از نامگذاري اثر هنري شونه خالي كرد چون هر اسمي كه انتخاب كنيد(اعم از بدون عنوان يا فضاي خالي يا يه اسم معمولي)خودش يه پيش فرض رو براي مخاطب اثر قبل از روبرو شدن با خود اثر ايجاد مي كنه بنابر اين خيلي مهمه كه اسم يه اثر هنري چي باشه چون به هر حال اولين چيزي كه از يه كار هنري ديده ميشه اسم اون هست و اسمه كه ذهن بيننده رو براي روبرو شدن با اون كار آماده مي كنه.و به قول دوستي اسم توقعي رو در بيننده ايجاد مي كنه كه بايد خود اثر هنري پاسخگوي اون توقع باشه. گاهي اوقات عنوان هم مي تونه بخشي از اثر هنري باشه يعني در واقع ابزاري باشه همپاي ابزارهاي ديگه براي رسوندن پيام اون اثر و كليدي به دست مخاطب بده براي ارتباط برقرار كردن با كار،در اين صورت با حذف يا تغيير اسم، چيزي از اون اثر كم مي شه.مثل عنوانهاي اپيزودهاي فيلم ده فرمان كيشلوفسكي.اما يه روش ديگهء نامگذاري اينه كه عنوان، انتزاعي تر باشه و چيزي خارج از چارچوب اصلي كار باشه كه مي تونه ارتباط با موضوع داشته باشه يا اينكه ظاهرا”ارتباط مضموني نداشته باشه.مثل عنوانهاي سه گانهء رنگها از همون كارگردان. خب من فكر مي كنم هر اثري يك روش رو براي نامگذاري مي طلبه اما به نظر شما اين اصلا” درست هست كه بخشي از بار رو براي رسوندن پيام به عهدهء عنوان بگذاريم؟آيا ميشه از نام اثر هنري براي ايجاز در انتقال مفاهيم استفاده كرد يا نه؟

Saturday, November 30, 2002
 
وقتي كار نمي كنيم حرف مي زنيم،وقتي حرف مي زنيم كار نمي كنيم.وقتي حرف نمي زنيم كار مي كنيم،وقتي كار مي كنيم حرف نمي زنيم.

Friday, November 29, 2002
 
توي فلكهء اول صادقيه سه چهار تا بستني فروشي هست كه من و دوستام زماني كه كلاس كنكور مي رفتيم مشتري دائميشون بوديم.بستني هاي يكيشون از بقيه بدمزه تر بود(همشون كم و بيش بد مزه بودن)جالب اينجاست كه همون مغازه اي كه از بقيه بدتر بود پشت شيشهء مغازه اش روي يه تيكه مقوا با خط بد نوشته بود اين مغازه شعبهء ديگري ندارد!!! حالا منم اعلام مي كنم كه اون ابرك با اين ابرك هيچ نسبتي نداره و ابرك هيچ شعبه اي در پرشين بلاگ ندارد.از بي نام هم ممنونم كه اطلاع داد. ............ در مورد اين نظر سنجي وبلاگم هم بايد بگم كه نمي دونم چيكارش كنم.user nameو password رو فراموش كردم.يه بار هم با كمك يه نفر ديگه تلاش كرديم درستش كنيم اما بدتر شد.فعلا” با همين بايد بسازيم شايد معجزه اي شد.

Thursday, November 28, 2002
 
من توي اون مطلبي كه راجع به فيلم بيتا نوشته بودم يه اشتباه غير قابل گذشت كرده بودم و اون اين بود كه فراموش كرده بودم بگم داستان و فيلمنامهء بيتا رو گلي ترقي نوشته. ....... دوستي گفته بود كه نقطهء قوت فيلم بيتا بر ميگرده به نوشتهء گلي ترقي.خب اينكه يه فيلمنامهء خوب براي خوب از كار در اومدن يه فيلم چقدر مهمه كه حرفي توش نيست.اما اينكه فيلمساز اون فيلمنامه رو چطور ارائه كنه هم اهميتش كمتر از اين نيست. براي اينكه ببينيم يه فيلمساز كه فيلم خوب ميسازه چقدر از فيلم متعلق به خودشه و چقدر متعلق به فيلمنامه نويس، خوبه كه خودمون رو بگذاريم به جاي فيلمساز و از اين زاويه با فيلمنامه روبرو بشيم،مي بينيم كه چقدر حالتهاي مختلفي وجود داره براي تصوير كردن يه حالت،از زاويهء دوربين تا اندازهء نما و ترتيب چيدن نماهاي مختلف پشت سر هم گرفته تا نورپردازي و انتخاب و هدايت بازيگر و چيدمان وسايل صحنه و....اگرخداي رياضيات و احتمالات هم باشيد نمي تونيد محاسبه كنيد كه چند حالت مختلف براي يه سكانس دو دقيقه اي ممكنه وجود داشته باشه.حالا اگر اون حالتي كه كارگردان انتخاب كرده يكي از بهترينها و مناسب ترينها براي اون فيلمنامه است اين نشون ميده كه فيلمساز چقدر در خوب ارائه كردن اون فيلمنامه نقش داشته. در مورد فيلم بيتا يه صحنهء كوتاه رو مثال مي زنم:اون صحنه اي كه بيتا به خونه بر مي گرده و با مرگ پدرش روبرو مي شه رو به خاطر بياريد.اگر قرار بود شما اين صحنه رو كارگرداني كنيد چه مي كرديد؟چه نمايي رو جايگزين اون نمايي مي كرديد كه بيتا رو از پشت شيشهء اتاق پدرش مي بينيم كه دستها و صورتش رو به شيشه مي چسبونه و با صورتي كه دفرمه شده به روبرو( كه ما هستيم) نگاه مي كنه و تمام حس اون لحظه رو با در هم كشيدن صورتش منتقل مي كنه.

Wednesday, November 27, 2002
 
اون مطلب قبلي مثلا” تخصصي سينمايي بود!!! كي حوصله اش اومد بخونه؟؟؟ هي مي گين سينمايي بنويس ..... نمي گين ولي فكرشو كه مي كنين!
 
برگشتيم سر بحث اصلي يعني سينما،اون عكس پايين هم به همين مناسبت بود. يكي از مهمترين مسائلي كه باعث ميشه مخاطب(منظورم از مخاطب طيف گسترده اي از مردمه نه مخاطب خاص هر چند كه اون رو هم شامل ميشه) با يه فيلم ارتباط برقرار كنه وحتي ضعفهاي روايتي فيلم رو ناديده بگيره شخصيت پردازي خوبه.يعني به نظر من همونقدر كه طرح و داستان فيلم در جذب اوليهء بيننده مؤثره،شخصت پردازي درهمراه كردن بيننده با داستان و تداوم بخشيدن به اثري كه فيلم بايد روي مخاطبش بگذاره مهمه.حالا فيلمهايي كه تعمدا” فاصله گذاري مي كنن بايد اين ضعف رو با روايت جبران كنن كه معمولا” نمي كنن و به همين دليله كه مخاطب كمتري رو جذب مي كنن حالا گاهي براي بعضي از فيلمها اين موضوع اهميت كمتري داره يعني فيلم نياز كمتري به اين داره كه از طريق شخصيت پردازي با مخاطب ارتباط بر قرار كنه چون حوادث پيش برندهء داستان هستند حالا اگر شخصيت پردازي هم خوب بود كه چه بهتر،مثلا” فيلم شكارچي گوزن كه قرار بوده حوادث، داستانش رو پيش ببرن اما به دليل ضعف روايتي اثر(به خصوص در زمان بندي فيلم)اين فرصت از دست ميره و شخصيت پردازي فوق العاده اش فيلم رو نجات ميده.اما يكي از فيلمهايي كه تقريبا” بدون هيچ حادثهء مهمي بيننده رو تا به آخر به دنبال شخصيتش مي كشه و خيلي خوب هم از پس اينكار بر مياد و به نظر من يكي از نمونه هاي خوب اين نوع از سينماست(حد اقل يكي از بهترين ها در ايرانه) فيلم بيتاست ساختهء هژير داريوش با بازي گوگوش،انتظامي،سناء ضياييان،پروانه معصومي و...و موسيقي فوق العادهء لوريس چكناواريان(از اينجا گوش كنيد).يه نمونهء خوب ديگه از اين نوع سينما هم فيلم بن بسته ساختهء پرويز صياد با بازي مري آپيك(من از وقتي اين فيلم رو ديدم پرويز صياد برام احترامي هم پايهء كيارستمي پيدا كرد) البته در فيلم بن بست از كنشهاي گاه به گاه و طنزي كه فيلم بيتا رو براي مخاطب عامتر جذاب مي كنه خبري نيست كه اين به خودي خود نه ضعفي براي فيلم محسوب ميشه نه نقطهء قوتي.اما از اونجايي كه منم مخاطب عام محسوب ميشم فيلم بيتا رو بيشتر دوست دارم. اينم يه بخش از ديالوگ بيتا: بيتا: تو همه اش به من ميگي خنگ،خنگ خنگ!!! كوروش: من كي به تو گفتم خنگ؟؟؟!!! بيتا:نمي گي ولي فكرشو كه مي كني!
 

Tuesday, November 26, 2002
 
تا اطلاع ثانوي شخصي نويسي بسه.بطالتم بس از فردا در باب سينما و موسيقي كار خواهم كرد.
 
 
آرشيــــو

 
   

Home