ابرك

 

   
 
   
 
Saturday, November 23, 2002
 
همچين كه ميام به خودم تلقين كنم كه حالم خيلي خوبه و دارم از زندگيم نهايت لذت رو مي برم يهو يكي از دوستان از سر دلسوزي ميگه:چته؟چرا گرفته اي؟چيزي شده ؟ بعدشم كه من باز سعي مي كنم خودم رو جمع و جور كنم و بهش يگم كه هيچي ام نيست و حالم خوبه باز دوباره ميگن :مطمئني؟واقعا”؟ اينجوري ميشه كه خودم هم باورم ميشه حتما” يه چيزيم هست كه خودم نمي دونم و كم كم احساس مي كنم كه ناخودآگاه فقط منتظر اين هستن كه من اعلام كنم حالم خوب نيست و فكر ميكنم اگر بازم مقاومت كنم اونا همچنان ادامه ميدن تا جواب مطلوبشون رو بگيرن در نتيجه بهترين راه اينه كه خيلي زود بازي رو واگذار كنم و با يه لحن عاجزانه قيافهء آدمهاي بيچاره رو بگيرم و بگم كه :آره! حالم اصلا” خوب نيست. ديگه نيازي نيست به خودم زحمت بدم و براشون دليل بتراشم چون اونا قبل از شنيدن دلايل من اونجا رو ترك كردن ؛چون اون جيزي رو كه مي خواستن بشنون شنيدن. انگار دوستام راست ميگن كه حالم خوب نيست،آدم عاقل كه اينجوري دوستاش رو به خاطر يه احوالپرسي دوستانه محكوم نمي كنه!

Wednesday, November 20, 2002
 
استاد برهان آزاد كه استاد داستان نويسي ماست،ازاون آدمهاييه كه همه جور شغلي رو تجربه كرده ،از كارگرداني سريال خانهء قمر خانم و برنامه هاي تلويزيوني گوگوش و فيلمنامه نويسي گرفته تا مديريت هتل و آژانس املاك و هزار تا شغل ديگه. اما كار اصليش نوشتنه و همين باعث شده كه خيلي كنجكاو باشه و از كنار هيچ چيز بي تفاوت رد نشه. چند وقت پيش كه داشتم يه نيمچه داستاني مي نوشتم يه جاهايي به مشكل برخوردم و احساس كردم كه خواننده ممكنه اصلا” اصل ماجراي داستان رو متوجه نشه،براي همين داستان رو پيش استاد برهان آزاد بردم كه راهنماييم كنه.به اين اميد كه همونجا يه نگاهي به داستان ميندازه و جواب سؤالم رو ميده ديگه داستان رو پاكنويس نكردم و همينجوري توي سررسيدم نشونش دادم ،گفت داستان رو بده ببرم خونه و با حوصله بخونمش ،منم توي رودربايستي سررسيدم رو كه پر بود از داستانهاي جور واجورم و فيلمنامه هام و يادداشتهاي شخصيم بهش دادم .(يكي از اون نوشته ها چركنويس مطلبي بود كه راجع به اتومبيل نوشته بودم) امروز سر كلاس بهم گفت :بعد از كلاس تو بمون باهات كار دارم، مخ تو تكون خورده ،بايد باهات حرف بزنم. بعد از كلاس نشستيم كلي حرف زديم،يعني بيشتر اون حرف زد. گفت همهء نوشته هات رو با دقت چند بار خوندم .مي گفت تو چرا اينقدر نگاهت به دنيا سياهه؟چي به تو گذشته كه يه همچين ديدي پيدا كردي؟ مي خواستم براش توضيح بدم كه من اصلا” اونجوري كه از نوشته هام بر مياد آدم منفي نگري نيستم اما خيلي زود متوجه شدم كه توضيحات من بي فايده است و تصميم گرفتم كه تا زماني كه در عمل خلافش رو ثابت كنم بهش اجازه بدم كه در مورد من اينطور فكر كنه. بعد بهم گفت كه تو به دنيا خيلي متفاوت نگاه مي كني و دنيا رو اونطوري مي بيني كه در واقع نيست.منم گفتم كه از نظر من دنيا حاصل توهم منه و واقعيت واحدي دربارهء دنيا وجود نداره . اينطور برداشت كرده بود كه از نظر من زندگي و دنيا هيچ جذابيتي نداره اما من براش توضيح دادم كه اتفاقا” چون از نظر من دنيا آخرش به هيچ منتهي ميشه و كل ماهيتش يه بازي مضحك و پوچه بنابر اين من فكر ميكنم بهترين روش اينه كه حداقل از همهء عرض زندگيم براي لذت بردن از دنيا استفاده كنم. بعد بهم توصيه كرد كه خيلي بنويسم و حتي به نوشتن بيشتر از سينما فكر كنم.و يه چيزايي گفت كه اگر اينجا بنويسمشون برام خطرناكه چون ممكنه هر بار كه نگاهم بهشون بيفته غرور برم داره و گفت كه از بحث كردن با من خوشش مياد و دوست داره كه با من صحبت كنه ،آره خلاصه حسابي با هم دوست شديم و من كلي از اين بابت خوشحالم.
 
كتابدار يه مطلب خيلي خوب راجع به گيشا هاي ژاپني نوشته كه خوندنش رو به اونهايي كه نسبت به فرهنگ هاي ديگه كنجكاو هستند توصيه ميكنم. ...................... وبلاگ سانسور هرگز هم تصنيف مهتاب رو شهرام ناظري رو در وبلاگش گذاشته.آلبوم مهتاب رو كه كار گروه شمس هست مال زمانيه كه هنوز علي اكبر مرادي از گروه جدا نشده بود و هر چند كه گروه شمس ديگه مرحوم سيد خليل عالي نژاد رو نداشت اما تركيب كيخسرو پور ناظري(علي ناظري سابق!!!)و علي اكبر مرادي كارهاي خوبي رو در زمينهء موسيقي تنبور ارائه مي كردند.در همون آلبوم مهتاب رو يكي از مقامهاي قديمي تنبور هست به اسم گل و خار كه خيلي ها نمي دونن كه اين مقام اسمش در اصل گل و خاكه.اين مقام در ايام عاشورا و تاسوعا نواخته مي شده و در اصل از موسيقي هاي عزا به حساب مياد و منظور از گل و خاك پيكر امام حسين هست كه روي خاك افتاده.اما امروزه اشعاري روي اين مقام خونده ميشه كه مربوط به مناظرهء گل و خار هست.

Tuesday, November 19, 2002
 
در مورد اون مطلب قبلي من دوستان يه خورده اشتباه برداشت كردن .شايدم من بد گفتم.اولا” كه من نگفتم فيلم خوش ساخت بده بلكه بين دو تا فيلم كه يكي از خصوصيات خوش ساخت بودن يا ايدهء نو داشتن رو داره من مورد دوم رو ترجيح مي دم كه البته اين يك حكم قطعي نيست.ايدهء نو هم كه عرض كردم؛ فقط منظورم بدعت در محتوا نبود بلكه تجربه هاي نو فرمي رو هم شامل ميشه.در مورد عجيب تر از بهشت جيم جارموش هم خدمت دوست عزيزم بايد عرض كنم كه از نظر من اين فيلم شبيه هيچ فيلم ديگه اي نبود كه اتفاقا” تفاوتش با ساير فيلمها بيشتر در فرم فيلم بود تا محتوا. حالا اينكه چرا من ميگم اگر قرار باشه يه فيلم فقط بين پردازش خوب و يه تفكر خوب يكيش رو داشته باشه من ترجيح ميدم تفكرش نو باشه به اين دليله كه فيلم خوش ساخت ساختن رو ميشه ياد گرفت،حالا درسته ياد گرفتنش خيلي مشكله اما به هر حال داشتن سواد سينمايي براي ساختن يه فيلم خوش ساخت مهمترين عامله اما خلاقيت و نگاه متفاوت رو نمي شه به كسي تزريق كرد بنابر اين ميشه اميد داشت كه فيلمسازي كه يه ذهن فعال داره اما بلد نيست يه فيلم خوش ساخت بسازه يه روزي اين كار رو ياد بگيره. من هم زماني كه قرار باشه به عنوان يه تماشاگر صرف از يه فيلم لذت ببرم فيلم بي عيب و نقصي كه ساختار خوبي داره رو ترجيح ميدم اما زماني كه فكر ميكنم كه يه فيلمساز بعد از ساختن چه جور فيلمي احساس رضايت بيشتري ميكنه به نظرم مياد كه حتما” براي يه فيلمساز بيان دغدغه هاي درونيش خيلي لذت بخش تره تا يه فيلم تر و تميز كه صرفا” سرگرم كننده است.
 
به نظر من هر فيلمي كه ساخته مي شه و مخاطب خودش رو پيدا مي كنه حتما” وجودش لازم بوده و قبل از ساخته شدنش جاش توي دنيا خالي بوده حالا مي خواد فيلم بد ساخت باشه يا خوش ساخت،كليشه اي باشه يا اينكه يه كار نو باشه. گاهي يه ايدهء خوب با يه پرداخت بد از دست ميره ،گاهي هم يه ايدهء ضعيف يا متوسط زير سايهء يه پرداخت خوب قابل قبول به نظر مي رسه. به نظر شما يه فيلم كه يه فكر خوب پشتش باشه و پرداختش بد باشه بهتره يا يه فيلم خوش ساخت باشه اما حرف تازه اي براي گفتن نداشته باشه؟اميدوارم كسي فكر نكنه كه منظورم از حرف تازه شعار دادن يا نتيجه گيري قطعي كردن توي فيلمه. نمونهء يه پرداخت بد براي يه سوژهء خارق ا لعاده: فيلم پس از زندگي ساختهء كوردا هيروكازو. نمونهء يه پرداخت خوب براي يه سوژهء كهنه و به شدت تكراري:اتاق امن ساختهء ديويد فينچر. من خودم نمونهء اول رو به نمونهء دوم ترجيح ميدم.
 
 
آرشيــــو

 
   

Home