ابرك

 

   
 
   
 
Saturday, December 14, 2002
 
هفتهء پيش چند تا عكس از ساينا،دختر دائيم، گرفتم كه برام تجربه اي شد كه هيچ وقت مدل عكاسي يا بازيگري كه انتخاب مي كنم كسي نباشه كه باهاش بازي مي كنم و اجازه ميدم از سر و كولم بالا بره چون از آدم حرف شنوي نداره و براي يه عكس كوچيك هزار جور گربه رقصوني مي كنه.براي اون عكس بالا خودم رو كشتم تا راضي شد چند ثانيه اونجوري كه من مي خوام بايسته ولي بازم دقيقا”‌موقعيكه داشتم دكمهء شاتر رو فشار ميدادم تغيير حالت داد. دو سه تا عكس جديد هم اينجا گذاشتم.

Thursday, December 12, 2002
 
چند وقتيه كه مي خوام راجع به اين سريال آقاي حاتمي كيا يه چيزي بنويسم اما چون احساس مي كنم به رنگ آبي تمپليت وبلاگم نمياد كه از اتفاقات بد توش بنويسم(شايد به خاطر اين چيزها هم كه شده تمپليتم رو عوض كنم) بنابر اين به جاي اون از خوبي يه سريال ديگه مي نويسم كه متاسفانه خودم هم چند هفته ايه كه كشفش كردم.اگر بخوام راجع به تمام خوبي هاي سريال دوران سركشي بنويسم مثنوي هفتاد من ميشه اما به همين بسنده مي كنم كه اين آقاي كمال تبريزي چقدر خوب بلده در عين وفاداري به اصل ماجرا وجسارت كم نظيرش در بيان موضوعي به اين حساسي و وفاداري به شخصيت پردازي آدمهاي كارش اين موضوع رو هم در نظر داشته باشه كه مخاطب رسانه اي مثل تلويزيون هر آدمي مي تونه باشه و اين خيلي مي تونه موضوع رو حساس كنه يعني طبيعتا”‌ به دليل گستردگي دامنهء مخاطبين بايد متعهد تر باشه و به تاثير كارش روي مخاطب هم اهميت بده(من از اسم تعهد مي ترسم چون يه بار توي يه گروپ سينمايي مطرحش كردم نزديك بود خونم رو مباح اعلام كنن).كمال تبريزي به جاي اينكه آدمهاي منفي داستانش رو تك بعدي نشون بده وبراي نشون دادن قبح كارشون از اغراقهاي احمقانهء مرسوم استفاده كنه با شخصيت پردازي دقيق و خوبش اونها رو دقيقا” يكي مثل خود ما (البته بلانسبت!) و يا مثل آدمهايي كه روزانه باهاشون سر و كار داريم نشون ميده كه اصلا” هم از جهنم پرتاب نشدن روي زمين.آدمهاي با هوش و مهربوني كه خودشون به گرگ صفت بودنشون اعتراف مي كنن اما در عمل خيلي هم قلب رئوفي دارن و حالا در اين بين كارهايي مثل فروش كوكايين و يكي دوتا قتل كوچيك هم مي كنن و براي كارشون فلسفهء قابل قبولي هم ارائه ميدن كه حتي براي بيننده هم تبرئه ميشن.اما تبريزي يادش نرفته كه مخاطبش ممكنه دختربچهء‌ چهارده ساله اي باشه كه از اين آدمها خوشش بياد پس از اونور پاتكش رو هم ميزنه به وسيلهء خانوم دكتر اخلاق گرا كه اتفاقا” بر عكس آدمهاي منفي داستان اصلا” هم مهربون و گول زنك نيست.جداي از شخصيت پردازي يكي ديگه از نكات مثبت سريال روايت خوب و گره افكني هاي حساب شده و بازيهاي خوب زمانيه بدون اينكه بيننده رو گيج كنه .تمام شاخه هاي داستان به خوبي در هم تنيده شدن و به طرز هوشمندانه اي با هم رابطه دارن.از بازي خوب بازيگران و تدوين خوب و ... كه بگذريم مي رسيم به موسيقي تيتراژش كه كار رامين بهنا ست و براي من بوي كارهاي گروه اوهام رو ميده و من چقدر كاراشونو دوست دارم.

Tuesday, December 10, 2002
 
از روزي كه سوداي سينما به سراغم اومد دنيا رو يه جوري ديدم كه فكر مي كنم اغلب سينمايي ها دنيا رو كم و بيش اينجوري مي بينن.اينكه هر صحنه اي يا هر آدمي رو كه يه جورايي برام جذابيت داره مي بينم فكر مي كنم كه چقدر خوبه كه توي يه فيلم از من يه همچين چيزي باشه.اما چون مي دونم كه اين صحنه ممكنه ديگه هيچوقت تكرار نشه و يا اين رهگذري كه توي خيابون از كنارم رد شده رو ممكنه ديگه هرگز نبينم سعي مي كنم حداقل همون لحظه يه جوري نگاه كنم كه انگار دارم فيلم مي بينم و اون بخشي از واقعيت كه من براي ديدن انتخاب مي كنم به نوعي خودش يه جور دكوپاژ محسوب ميشه.معمولا” دنيا رو با لنز وايد مي بينم و اين بزرگترين لذت زندگي منه.آدمهايي كه چهره اشون از پشت لنز وايد من دچار اعوجاج ميشه برام جذابيت فوق العاده اي دارن، معمولا” قيافه هاي سنگي كه مات و مبهوت بدون هيچ حسي به روبرو زل مي زنن از پشت لنز وايد ديدني ترند.ترجيح ميدادم كوررنگ باشم چون رنگها رو در دنياي واقعي نميشه كنترل كرد يكي از دلايلي كه باعث ميشه هواي ابري رو دوست داشته باشم اينه كه سايهء‌خاكستري ابرها رنگها رو تعديل مي كنه و اين يعني اتالوناژ طبيعي.گاهي اوقات روي تصاوير موسيقي مي گذارم گاهي اوقات هم روي موسيقي تصوير مي گذارم.بعضي از خيابونها براي خودشون داستان دارن و هر بار كه وارد اون خيابون ميشم ادامهء فيلمي رو كه دفعهء قبل اونجا ديدم مي بينم،خيابون فلسطين و خيابون كريم خان(حول و حوش خردمند) به هيچ داستاني نياز ندارن و به دليل نا معلومي تصاويرشون برام حكم يه فيلم كامل رو داره.بعضي تصاوير بدون داستان هم كامل هستن.اما به بعضي هاشون چيزهايي از ذهن خودم اضافه مي كنم. يه ساختون سيماني با پنجره هاي كوچيك برام كافيه تا كلي داستان براي خودم بسازم كه پشت اون پنجره چه اتفاقي داره ميفته و اون اتفاق چه ارتباطي به اون آدمي كه توي اتوبوس نشسته و سرش رو به شيشه تكيه داده و نفسش با بخار روي شيشه شكلهاي گنگي رو رسم مي كنه داره و اغلب اين ارتباط در عين بي ارتباطيه. خوب يا بد از دنيا فقط اون بخشي رو كه برام جذابيت تصويري داره مي بينم.از موسيقي اون بخشي رو گوش مي كنم كه مي تونه روي تصوير قرار بگيره و فقط آدمهايي رو نگاه مي كنم كه صورتشون از پشت لنز وايد تغيير شكل ميده.و خلاصه فقط بخشي از واقعيت رو اونم به صورت تحريف شده مي بينم.اين روش من براي لذت بردن از زندگيه و به اين دليله كه خيلي از زنده بودن خودم و زندگي كردن راضييم.
 
نزديكهاي ظهر بود كه از طرف نويسندهء وبلاگ رنگين كمان ،كه معمولا” از طريق ايشون مطلع ميشم كه تو دنياي واقعي چه خبره، بهم خبر رسيد كه روزنامهء‌ همشهري در بخش معرفي وبلاگها،وبلاگ من رو معرفي كرده.انتخاب مطالب به عهدهء آقاي پيمان هوشمند زاده ،عكاس و نويسنده،بوده كه لطف كردند و يكي نوشته هاي ابرك رو انتخاب كردن.اما نمي دونم چرا مطلب مربوط به استاد برهان آزاد !!!

Sunday, December 08, 2002
 
ليلا، يكي از دوستهام ،توي لابراتوار داشت عكس مادر بزرگ مرحومش رو چاپ مي كرد، مي گفت احساس مي كنم دارم نبش قبرش مي كنم.
 
 
آرشيــــو

 
   

Home