ابرك

 

   
 
   
 
Saturday, January 04, 2003
 
روز هاي چهارشنبه بين دو تا از كلاسهام سه چهار ساعتي فاصله است(يعني بود) و معمولا”‌ اين سه چهار ساعت رو ميرفتم خونه.هفتهء‌ پيش هم طبق معمول بعد از تموم شدن كلاس داشتم مي رفتم خونه كه توي ميدون آزادي همون جايي كه تاكسي هاي خط سيد خندان و تهرانپارس هستن ديدم چند نفر توي پياده رو جمع شدن، سرك كشيدم ببينم چه خبره كه متوجه شدم جسد يكي از اين آدمهايي كه توي خيابون مي خوابن توي پياده رو افتاده،روشو با يه پتو پوشونده بودن و فقط دستش از زير پتو بيرون بود.دور و برش هم سكه ها و اسكناسهايي كه مردم به عنوان صدقه انداخته بودن ريخته بود.زياد كنجكاوي نكردم فقط عجله داشتم كه برم خونه و دوربينم رو بيارم كه چند تا عكس ازش بگيرم.توي مسير فقط به اين فكر مي كردم كه بايد زودتر برسم و به خودم مي گفتم مرده كه ترس نداره، مثل آدميه كه خوابيده باشه و براي اينكه خودم رو آماده كنم سعي مي كردم قيافه اش رو توي ذهنم مجسم كنم.تو ذهنم پيرمرد نحيفي رو ميديدم كه خيلي معصومانه چشمهاشو بسته و براي هميشه خوابيده.بالاخره يك ساعت بعد همراه دوربينم به همون محل برگشتم.اين بار دور و برش كاملا”‌ خلوت بود. رفتم بالاي سرش و مشغول بيرون آوردن دوربينم از توي كيف شدم.يكي از مسافركش ها داد زد كه:خانوم بنويسيد،بنويسيد كه چهار روزه اينجا مونده و نبردنش(البته اغراق مي كرد چهار روز نبود،از روز قبل اونجا مونده بود).برگشتم و به همون آقا گفتم:ميشه اين پتو رو از روش كنار بزنيد؟با يه حالتي كه معلوم بود چندشش ميشه گفت:قيافه اش حالت خوبي نداره، همينجوري ازش عكس بگيريد.پافشاري كه كردم پسر بچه اي رو صدا زد كه اين كاررو برام انجام بده و چه لطفي به من كرد چون داشتم خام ميشدم كه خودم پتو رو كنار بزنم.نزديك جسد ايستاده بودم(تقريبا”‌ فاصلهء‌ 15 سانتي متري جسد). پسره همينجور كه داشت زير لب غرغر مي كرد كه از صبح كارش اين شده كه جنازه رو نشون مردم بده پتو رو كنار زد.به شدت از جا پريدم و در حالي كه سعي مي كردم خودم رو كنترل كنم چند قدمي عقب رفتم.مثل بيد مي لرزيدم و به زور خودم رو رو پا نگه داشته بودم.اصلا”‌ آمادگي ديدن جسد زني كه با چشمهاي باز به روبرو نگاه مي كرد رو نداشتم.كم كم سعي كردم به خودم مسلط بشم و شروع كنم به عكس گرفتن دنبال زاويه اي مي گشتم كه نگاه زن دقيقا”‌ تو لنز دوربين باشه.هر چي زاويه ام رو تغيير ميدادم فايده نداشت.انگار كه نگاهش به كنار لنز بود اما نگاهش به كنار لنز هم نبود،تقريبا”‌ به اين نتيجه رسيدم كه نگاهش جهت نداره و يا شايد اصلا”‌ نگاهش اينجا نيست.به هر ترتيب تعدادي عكس گرفتم و در حالي كه سرم گيج ميرفت راه افتادم كه برم،چند قدمي كه گذشتم متوجه شدم كه اصلا”‌ سرعت و ديافراگم رو با هم تنظيم نكرده بودم.دوباره برگشتم، اينبار دوتا مامور پليس بالاي سرش بودن و داشتن گزارش مي نوشتن.دوباره شروع كردم به عكس گرفتن اما اينبار از كادرهام زياد راضي نبودم چند تايي عكس گرفتم و از اونجا رفتم.تا دو روز حال طبيعي نداشتم و مدام تصوير اون زن جلوي چشمم بود اما بعد كم كم فراموش كردم تا امروز صبح كه مي خواستم عكسها رو چاپ كنم.به محض اينكه تصويرش روي كاغذي كه توي داروي ظهور گذاشته بودم زير نور قرمز تاريكخونه ظاهر شد دوباره لرزه به تنم افتاد.استاد عكاسي كه لرزش دستهام رو ديد گفت ديگه اينا رو چاپ نكن،اما من كه دست بردار نبودم،نگاتيوها رو بردم پيش علي كه برام اسكن كنه.الان هم عكسها روupload كردم كه شما هم ببينيد:1، 2، 3،4

Wednesday, January 01, 2003
 
با عرض معذرت از اينكه وبلاگم اين روزها دير آپديت ميشه.اين روزها خيلي كم آنلاين ميشم و فقط ايميلها رو چك مي كنم.با مسنجر هم كه احتمالا”‌ براي هميشه خداحافظي كردم.اول تا يادم نرفته بگم كه روز يكشنبه حتما”‌ به اينجا سر بزنيد راجع به يه اتفاقي قراره بنويسم كه منتظرم كه عكسهاش آماده بشه. ........ امروز اسامي فيلمهايي كه به بخش مسابقهء جشنوارهء‌ سوني(به قول اونهايي كه رد شده بودن:صوني) راه پيدا كرده بودن اعلام شد و بچه هايي كه فيلم فرستاده بودن حسابي عصباني بودن كه اين چه جور جشنوارهء فيلمسازان جوانيه كه اكثرا”‌ فيلمسازهاي حرفه اي فيلم كوتاه مثل مهرداد اسكويي و بهزاد خداويسي و مهوش شيخ الاسلامي و... دوتا دوتا فيلم توش دارند و به ندرت اسم جديدي توي ليست ديده ميشه .از بين دانشجويان فعلي دانشگاه ما هم گويا فقط اسم شهرام مكري توي ليست بود(قابل توجه شاگردش ).البته بايرام فضلي و سامان سالور و... هم بودند. به هرحال اين جشنوارهء‌ سوني هرچي كه بود خيلي ها رو يه روزه فيلمساز كرد.از بين اين فيلمسازهاي تازه كار سوني احتمالا”‌ اكثرا”‌ فيلم اول و آخرشون رو ساختند و يه عدهء كمي هم كه ادامه ميدن.خب اين اتفاقيه كه هميشه ميفته اما جشنوارهء سوني باعث شد كه يه عده يهو خودشون رو پرتاب كنن وسط ماجرا و خيلي فرصت ترسيدن نداشته باشن كه اين به نظر من از يه جهت خوب بود،از اين جهت كه اونهايي كه فكر مي كردن اونقدر نبوغ دارن كه با فيلم اولشون دنيا رو تكون بدن متوجه شدن كه صرف فيلم ساختن همچين اتفاق مهمي نيست و دنيا قبلا”‌ اونقدر تكون خورده كه ديگه حالا به اين راحتيها نميشه تكونش داد.البته اونهايي كه فكر مي كنن هيئت انتخاب نبوغشون رو درك نكرده هم كم نيستن!!! ....... خبر جديد ديگه اينكه به محض پيدا كردن لوكيشن مناسب ساخت فيلم جديدم رو شروع مي كنم كه يه فيلم داستاني سه اپيزوديه. ....... روز جمعه ساعت 3 فرهنگسراي ارسباران فيلم نازارين ساختهء لوئيس بونوئل رو نمايش ميده.
 
 
آرشيــــو

 
   

Home