ابرك

 

   
 
   
 
Friday, January 31, 2003
 
چند وقت پيش با يكي از دوستان دربارهء اين موضوع صحبت مي كرديم كه در يك فيلم براي اينكه احساس خودمان را در بارهء موسيقيي كه دوست داريم به بيننده منتقل كنيم چه بايد بكنيم؟چه بگوييم دربارهء آن موسيقي كه خود آهنگ نگفته باشد؟آيا اصلا” مي شود چيزي به آن موسيقي اضافه كرد،چيزي كه بشود با آن احساس عميقي را كه از شنيدن يك موسيقي خوب پيدا مي كنيم با بيننده به اشتراك بگذاريم!اين مشكلي است كه ما، من وايشان با آن درگير هستيم و اين جزء معدود مسائلي است كه ما در آن اتفاق نظر داريم(چقدر سخت است لو ندادن اسم دوستي كه با اسم مستعار وبلاگ مي نويسد و لو ندادن اينكه همكلاسي هستيم و لو ندادن اينكه اين لينك وبلاگ جديد اين دوست است و اينكه وبلاگ قبلي اش مرحوم شده!).بعدها كه با خودم فكر كردم به اين نتيجه رسيدم كه ايراد كار از اينجاست كه ما فكر مي كنيم هميشه بايد سينما بيايد و حرف آخر را بزند و اينكه فكر مي كنيم چون ما سينما را انتخاب كرده ايم بايد همه چيز را با سينما تعريف كنيم. حقيقتش اين است كه همين حالا هم كه اين حرف را ميزنم به اينكه با سينما مي شود از هرچيزي تعريف جديدي ارائه كرد "ايمان" دارم اما به لحاظ عقلي و منطقي به اينكه بعضي چيزها مثل موسيقي تعريف خودشان بهترين تعريف است "اعتقاد" دارم.هرچند موجوداتي مثل كيشلوفسكي وپرايسنر در اين مورد خاص(موسيقي) اعتقاد ضعيف آدمي مثل من را زير سؤال مي برند.

Thursday, January 30, 2003
 

Wednesday, January 29, 2003
 
چند وقت پيش، درست بعد ازمعرفي شدن وبلاگم در روزنامهء همشهري تصميم گرفتم ابرك را براي هميشه تعطيل كنم اما بعد فكر كردم در ايام جشنواره وبلاگ نويسي لذتبخش خواهد بود،گزارش روز به روز جشنواره،نوشتن مطالبي دربارهء حواشي جشنواره و ...پس به هر ضرب و زوري بود سعي كردم وبلاگم را سر پا نگه دارم،هرچند كه انگيزه ام را براي تعطيل كردنش از دست داده ام (همانطور كه براي نوشتنش از دست دادم) اما با ديدن جدول جشنواره احساس كردم بهتر بود دليل ديگري براي ادامهء وبلاگ نويسي پيدا مي كردم.جشنوارهء امسال خيلي به رفتنش نمي ارزد.هرچند هر سال همين حرف را مي زنم اما مي ترسم اگر يك روز براي فيلم ديدن نروم،جشنواره را بدزدند. ..... سه روز مانده به شروع جشنوارهء فيلم فجر!
 
وبلاگي براي نظرخواهي دربارهء بخشهاي مختلف جشنوارهء فيلم فجر.

Sunday, January 26, 2003
 
امروز پي به شباهت خودم و جورابهايم بردم.جورابهايم مثل خودم لنگه ندارند.
 
امشب كتاب موسيقي آب گرم،نوشتهء چارلز بوكفسكي كه يك مجموعهء داستان كوتاه است را خواندم و آنقدر از كشف چنين نويسنده اي ذوق زده شدم كه دلم مي خواست بلافاصله بعد از تمام شدن كتاب،يك كتاب ديگر از او بخوانم.اما متأسفانه به جز موسيقي آب گرم كه بهمن كيارستمي آن را به فارسي برگردانده تنها يك كتاب ديگر از او به فارسي ترجمه شده كه آن هم كتاب جمعه است كه در سال 1357 توسط محمد علي سپانلو ترجمه شده است كه گمان نمي كنم پيدا كردنش كار ساده اي باشد،كه اگر هم باشد در اين ساعت(4 صبح) فكر نمي كنم هيچ كتاب فروشيي باز باشد.خوشبختانه پيدا كردن اشعارش در سايتهاي مختلف كار مشكلي نيست(شهرت او بيشتر به سبب اشعارش است تا داستانهايش): "i met a genius" I met a genius on the train today about 6 years old, he sat beside me and as the train ran down along the coast we came to the ocean and then he looked at me and said, it's not pretty. it was the first time I'd realized that.
 
 
آرشيــــو

 
   

Home