ابرك

 

   
 
   
 
Saturday, May 24, 2003
 
سوم خرداد روز آزادي خرمشهر روز تولد من هم هست،دقيقاً نمي دانم چند ساله مي شوم اما مي دانم كه همان سالي كه خرمشهر آزاد شد به دنيا آمده ام يعني سال 61.روز تولدم هميشه برايم ملال آور بوده سالهاي كودكي يك جور در روز تولدم معذب مي شدم و حالا در سالهاي جواني موضوع ديگري عذابم مي دهد!اصلاً نمي فهمم كه آدمهاي بالغ چرا سالگرد تولدشان را جشن مي گيرند، به نظرم آدم بايد خيلي از خودش خوشش بيايد كه روز به دنيا آمدنش را جشن بگيرد و ديگران را هم به اين كار دعوت كند! دانستن روز تولد براي اين خوب است كه آدم بداند آن يك سالي كه دارد از عمرش مي گذرد كي كامل مي شود و كي يكسال به عمرش اضافه مي شود! بچه كه بودم عجله داشتم زودتر بزرگ شوم و اين عجله براي اين بود كه مي خواستم زودتر آخر داستان را بفهمم.فكر مي كردم در سن 21،22 سالگي حتماً براي خودم آدمي شده ام و مسير اصلي زندگي ام كم و بيش مشخص شده اما يكي دو سال اخير هرچه مي گذرد بيشتر از خودم نا اميد مي شوم و اشتياقم را براي دانستن آخر داستان از دست مي دهم(يا شايد مي ترسم).به همين دليل است كه اخيراً احساس مي كنم در سالگرد تولدم بيشتر از تبريك به تسليت نياز دارم،چون بيشتر از هر زمان ديگري از دست دادن زمان را احساس مي كنم. انگار همين ديروز بود دختر بچهء هفت هشت ساله اي بودم و مي خواستم دنيا را فتح كنم.يكروز مي خواستم جهانگرد بشوم و روز ديگري فضانورد يا يك نويسندهء بزرگ كه دنيا را با كتابهايش نجات دهد و... و الان فكر مي كنم بايد عاقلانه تر تصميم بگيرم و معني عاقلانه تر يعني اينكه دامنهء آرزوهايم را آنقدر محدود كنم تا نهايتاً به هيچ برسم و دلم را به گذران روزها خوش كنم.چشم به هم بزنم به سني رسيده ام كه فرصت آرزومند بودن را از دست داده ام(هر چند كه آرزوهاي كودكانه در نهان به حياتشان ادامه مي دهند) اما نسل بعد با خودش خيال مي كند آرزو فقط بر جوانان عيب نيست و اين نسل گذشته را چه به آرزو داشتن، سر پيري و معركه گيري! خلاصه خيلي زودتر از آنچه انتظار دارم از رده خارج مي شوم بعد هم در حالي كه نسلهاي جديد براي خودشان برنامه ريزي ها و آرزوهاي جديدي دارند مرگ در مي زند و يكنفر از دنيا كم مي شود و دنيايي كه يك روز دلم مي خواست نجاتش دهم ككش هم نمي گزد مثل اينكه ذره اي غبار از كرهء زمين كم شده باشد به هيچ جا بر نمي خورد و نسلهاي جديد همچنان از راه مي رسند با آرزوهاي جديد .... و البته همهء اينها به شرطي است كه به سنين ميانسالي و پيري برسم. اصلاً نمي فهمم كه آدمهاي بالغ چرا سالگرد تولدشان را جشن مي گيرند!

Wednesday, May 21, 2003
 
يك روز در سينماي كليسا، روي پردهء سينما، يك مرد چاق و يك مرد لاغر ديده مي شدند،يك زوج واقعي! يك زوج واقعي زوجي است كه مجموعهء آنها از تك تك افرادي كه زوج را تشكيل مي دهند مقاوم تر باشد.آنها در واقع سه نفرند:دنيا، بعد چاقه و بالاخره لاغره! دنيا مرد چاق را زجر مي دهد و مرد چاق به نوبهء خود مرد لاغر را! زندگي به فيلمي از لورل هاردي شباهت دارد؛ زنجيره اي از دردهاست كه تحمل و سپس منتقل مي كنيم.در چنين دنيايي مي خواهيد من چه كنم؟ هيچ چيز در اين دنيا برايم جالب نيست.من چيزهايي را كه در دنيا وجود ندارند، چيزهايي را كه اندكي فراتر از دنيا شناورند ترجيح مي دهم.من ترجيح مي دهم وارد دنيا نشوم،در آستانهء دنيا باقي بمانم،نگاه كنم، بي نهايت نگاه كنم، عاشقانه نگاه كنم، فقط نگاه كنم! از داستان«ژه» نوشتهء كريستين بوبن، با اندكي تلخيص
 
 
آرشيــــو

 
   

Home